از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

۱۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

روزی که بالاخره بارونی اومد ک من چتر داشته باشم و تو راه رفت و برگشت از دانشگاه ازش استفاده کنم. از ذوق دارم میمُرَم😍

+ حس میکنم اینا همشون بچه های منن! آریسا...امیر علی...

دنیای بچگونشونو دوس دارم. انقدر درگیر شدم ک دیگه تو ذهن خودمم یادم میره اسم این جناب ساکشنه نه آقای جاروبرقی!! اسم این دهن بازکنه نه صندلی دندون!!

همیشه از دندونپزشکی اطفال بدم میومد ولی حالا ک انجام دادم بنظرم لذت بخشه. بچه ها صادق ترین ولی زبون نفهم ترین مریض های دنیان! شایدم درست نباشه. ینی اگ گول بخورن تا قله قاف هم همکاری میکنن.

وقتی استاد از کارم تعریف میکنه کلی ذوق میکنم و وقتی خدایی نکرده بگه کارت عالی نبود خیلی تو ذوقم میخوره... خیابون وصال برام پر خاطرس‌.چجوری بعد فارغ التحصیلی ولش کنم جایی ک ۶ سال توش زندگی کردم؟ خیابونی ک حداقل روزی دوبار ازش گذشتم... گاهی با خوشحالی و بشکن زنان! گاهی با بغض یا درحال گریه! گاهی خسته و با آمادگی کامل غش کردن کف خیابون و گاهی با انگیره و کلی امید و لبخند! همه روزاشو دوس دارم چ خوب چ بد...

دوس دارم لحظه ب لحظه زندگیمو ذخیره کنمو هی ازش لذت ببرم. حتا از غصه هاش گریه هاش همه ششششش

+ ی بچه...ی دختر... چ ذهن مریضی دارم ک میره سمت اینکه نکنه علاقت.... این دیگه واقعا مریضیه ک من دارم! طبیعی نیس.

 

+ نشود فاش کسی...

+ هفته مرگ ینی اولین هفته بعد تعطیلااااااات نوروز ک بصورت نفس گیر کلاس فوق العاده گذاشته باشن و با استاد مرگ چهارتا ارائه مرگبار داشته باشی!! توی ی هفته!!!

# کمی بیشار از ی ذره کارهام بهم پیچیده. از ی طرف پایان نامه...درسای تخنونده... ارائه های آماده نشده ی صدتا بخش مختلف... اینا ی طرف مریض ثابت و پارسیل و اندو ی طرف! من کی و کجا رو بپیچونم ک ب اینا برسم عایا؟؟ با این پیچوندن های ارتو مریض ارتوم رو چکار کنم و مریض های ارجاعی رو. کاش سلامت ی روز زودتر تموم شه.همین ک اندوم تموم شه خودش کلیه!

+ وقتی با سماجت و پافشاری بعد ی ماه هرروز چک و چونه زدن نمرمو از استاد میگیرم اما بازم ی نمره کم میده! تازه ی جریمه هم برات مینویسه ک ی مولر اضافه ببینی... ب کدامین گناه؟ چون حق مسلم خودمو خواستم؟ یا بقول خودش خصومت شخصی! با این ک بازم نمره واقعیمو نداد خوشحالم ک حرفمو ب کرسی نشوندم

+ وقتی استاد مرگ مجبورت میکنه بری تو سالن از تک تک مریضا خواهش کنی بیان کلاس آموزشی و اونام یکی یکی برات کلاس میذارن و ناز میکنن و نمیان. اخرشم سر ارائه خوابن و بی حوصله و تشنه ب خون ارشدی دروغگو... ینی اسم واحد سلامت ۲ و ۳ و ۴ و کوفت و زهرمار و باید میذاشتن واحد مرگ ۱ زهرمار۲ خفت عملی۳...

خانوم خودش مث ادم ب سوال گوش نمیده ک جواب درست بده بعد میگه شما گیجید

+ ی چیزایی تو گذشته هر ادمی هس ک ارزو میکنه کاش هیچوقت نبودن... کاش پاک میشدن. خدایا شکرت ک حافظم ضعیفه حداقل

+ یا سخت بگیر از من و از خویش برانم/ یا تنگ در آغوش بگیرم ک بمیرم

الان پست عروسی گذاشتم و مثلا شادم ی چیزی ب ذهنم زد! کاش پستای غمگینمو میذاشتم ادامه مطلب ک همیشه جلوی چشمم نباشه... چیزایی ک روانمو بهم میریزه و واسه تخلیه عصبی نوشتم!! چ لزومی داره هم تو چشمم باشه؟

اگ ی بارم ک حالم بده ب همین نتیجه برسم همه رو میرم درست میکنم😀

هر چیزی تو این خونه منو یاد تو میندازه...

از پنجره های اتاقت تا انتظار برای کلید انداختنت تو در نصف شبا ک همه خوابن و من بیدار  و منتظر...تا حتا رمز وای فای خواستن مهمونا‌...

من و تو این ۱۰ سال اخیر خیلی از هم دور بودیم ولی الان حس میکنم فاصلمون بیشتر از دو شهر شده حتا....

این چ خوشحالی عمیقیه ک از خوشبختی تو دارم اما با غم گلوگیری همراهه ک دور شدنتو فریاد میزنه...

 داداش گلم... امشب همش بغضم میگرفت... وقتی تو لباس دامادی دیدمت..... سعی کردم لحظه ب لحظه امشب و امروز رو نفس بکشم و با هواش زندگی کنم... وقتی لباس دومادیتو با عشق اتو کردم و درز ب درزش رو با دقت و وسواس صاف کردم....

مدل موی جدیدی ک زدی... کتی ک پوشیدی...

انقدر منتظر امشب بودم ک هنوز باورم نمیشه تو داماد شدی و همه چی تموم شد... دلم نمیخواد فردا بشه... دوس دارم همش شب عروسی تو باشه!

دلم برای محبت های بی شیله پیله این روزات تنگ میشه...برای حمایتات....برای اخم های ب موقع ت....حتی برای قضاوت کردنات و اختلاف نظر ها و بحث هامون.... برای قهر هام... برای ناز کشیدنات... مهربونی هات....

میدونم ک دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشیم...میدونم ک هرچی بگذره دورتر میشیم و نزدیکتر ن! 

داداش خوبم... امیدوارم خوشبخت ترین مرد جهان باشی♥️

+ اگر چ بعدش فهمیدم اون لباس  مال تو نبوده و با لباس سعید جابجا شده😑 ای بترکی سعید ک من هر تار و پودشو با عشق اتو کرده بودم....

عیبی نداره. توهم مث داداشمی هرچند نامحرم! بقول خاله ان شالله دستم سبک باشه و تو هم دوماد بشی ب زودی.

فکر نمیکردم بغضم بگیره ولی وقتی داشتم با خنده و شوخی میگفتم ک این آخرین شب بخیری هست ک توی خونه خودمون ازم میشنوی انقدر هجومش ناگهانی و شدید بود ک نمیتونستم حتا ی کلمه دیگه بگم... و انگار متوجه تغییر حالتم شدی ک با دقت نگاهم کردی و خواستی تکرار کنم...

هم تلخه هم شیرین...

کاش همه جدایی های دنیا اینجوری باشه:/ !!

استرس شکستن گوشه ی ناخن هامو دارم اخه ی ماه حواسم ب شدت جمعشونه ک شب عروسی لاک بزنم

استرس افتادن و لیز خوردت با کفشای پاشنه ده سانتیمو دارم اخه تاحالا باهاشون روی سرامیک راه نرفتم

استرس نماز و یس شب عروسی رو دارم ک کی و کجا باید بخونم و اینکه نکنه دیر برم تالار! دوس دارم از اولین لحظه تا اخرین لحظه اونجا باشم

استرس برخورد احتمالی رها و طلی رو دارم😑 خیر سرشون

استرس اینو دارم ک موهام اون مدلی ک دوس دارم بسته نشه یا خراب شه

چ استرس های قشنگی

کاش همه نگرانی های همه ادما همین چیزا بود

دوس دارم تا عروسی ب هیچ چیز ناراحت کننده ای فکر نکنم و امیدوارم خیلی خوب برگزار بشه...

چقدر دلم تنگ میشه واسه جمع ۳تاییمون با عباس...

چقدر دلم تنگ میشه برای روزایی ک فقط داداش بود ن همسر یکی دگ

چقدر دلم تنگ میشه واسش...

چقدر تمام این سالها با عروسیش رویا پردازی کردم! چقدر خواهرا برتامه ریختیم ک چنین کنیم و چنان کنیم

خدایا عروسی داداشم ب بهترین شکل برگزار بشه...

الهی آمین

عوضی

عوضی

عوضی

شاید همین ک زندگیت همیشه میلنگه

ی دلیلش اشکا و ترسای همیشگیه منه

این دید مسخره و فکر مسموم منه

تنفر منه ک حتا نخوام نزدیکت باشم

تا وقتی من رنگ آرامشو نبینم؛

عدالته ک تو ب آسایش برسی؟؟؟؟

هان؟؟؟

هیچوقت نمیتونم درست و حسابی برات دل بسوزونم،

چون هربار ببینمت اول دلم واسه خودم میسوزه!

تو خط قرمز رویاهای منی

خیالبافی هام با رسیدن ب تو متوقف میشن 

هر بار میبخشمت ولی این ترکشا و جاشون رو چکار کنم

ک هر بار ظلم تو رو بیادم میارن؟

اخه ب تو چی میگن؟؟

+ تو دنیای واقعی ک همیشه مجبورم لبخند و احترام تحویلت بدم... اگ دنیای مجازی وجود نداشت این زخم چرکی ک تو گلوم سر باز میکنه هربار رو کجا تخلیه میکردم؟؟ خیلی دوس داشتم ازت بپرسم چقدر موفقم ک تنفرمو پنهون کنم؟ هیچکس تو دنیا بجز خودم نمیدونه ک چ کینه ای رو ازت ب دوش میکشم...  ک اگ میدونست حالم این نبود...

من عوضی تر از توام اما! من صد برابر تو ب خودم زخم زدم!! گرچه توهم صد برابر زخم زدنات ب زخمم نمک زدی! 

غروب انقدر هوا گرفته و دلگیر بود ک غم عالم تو دلم نشست

مگ میشه آدم غروب جمعه بیرون و در راه مهمونی باشه و باز عصرش دلگیر باشه؟

رنگ آسمون ی جوری بود ک همش فکر میکردم داره قیامت میشه!

پارسال توی این شب کجا بودم و امسال کجا....

دلم خیلی تنگ شده برای اعتکاف.... منی ک از یکی دوماه پیش برنامه داشتم ک ثبت نام کردم....

خیلی نیاز داشتم بیام پیشت... خیلی نیاز داشتم سه روز با تو باشم... خیلی دلگیرم ک نتونستم...ک لیاقتشو نداشتم

همش خودمو با این آروم میکنم ک الان بودنم توی خونه مهم تره! ک باید کمک مامان باشم... ک مهمون داریم... ولی دلم فقط اونجاس...

چی میشد دوباره اجازه میدادی مهمونت بشم؟ سه روز بیام توی خونه ت... سه روز حس کنم دارم آدم خوبی میشم... حس کنم ارزشمندم چون مهمون توام...

دلم تنگه واسه خونه ت....

تمام سال ب انتظار این سه روز... حالا نمیتونم بیام

من الان باید اینجا میبودم؟؟؟

کاش مثل پارسال انقدر دم خونت مینشستم را راهم بدی...

چجوری این سه روز رو با حسرت بگذرونم؟

کاش صبح فردا با صدای مدح مولا از خواب بیدار میشدم...

دلم خیلییییی هوایی شده

مگ میشه ادم حتی ی بار بره اعتکاف و بعد دلش تنگ نشه؟؟

خدای من....

کاش میتونستم مهمونت باشم...

کاش منو میپذریفتی

حس میکنم ردم کردی.....

راهم ندادی...

خدایا!

اشکام با این فکر قطع نمیشه...

من با حسرت این سه روز چ کنم؟؟؟

نمیدونم شاید علتش این باشه ک دارم از گذشته فرار میکنم.... از تو فرار میکنم!

علت دیگه ای ب ذهنم نمیرسه برای اینکه حتا نخوام حالت رو بپرسم با این ک هرروز ب یادت هستم...

قدرتش رو ندارم ک این سکوت رو بشکنم... نمیدونم دقیقا چرا ولی تمایلی هم ندارم حتا 

ترجیح میدم با خودم فکر کنم ک احتمالا در چ حالی اما ازت احوال پرسی نکنم

شاید بنظرت حسم مضحکه! شاید خودتم همین حس رو داری

ولی  از ی چیزایی دارم فرار میکنم... اینو مطمئنم

حس میکنم ی ابعاد خوبی از شخصیتمو از دست دادم یا خیلی کمرنگ شدن. بدون اونا حس میکنم یکم بیخود شدم. این من جدیو رو ی جاهایی دوس ندارم

کاش امکانش باشه ک ب اونا برگردم گرچه ریکاوریش هم سخته هم زمان بره هم نمیدونم اصن میشه یا ن؟! :/

+ وقتی خواهر بدبختمو تا صب بیدار نگه میدارمو درباره همه چی حرف میزنیم از چرا باید ازدواج کنم اصن؟ تا عشق منو اقای احمدی تا چرا من سخت گیرم؟؟ تااااااا این سوال کلیشه ای ک من چ تغییری کردم دگ؟؟!! :|

اخرم ۷ صب فهمیدیم نمازمون داره قضا میشه و خواهر محترم بدون صبحانه دوید بره سر کار ک تاخیر نخوره.

+ توی نهمین خوان مرغ از قفس پرید.... خیلی هم ساده

هنوز باورم نشده اما

هعی