از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

دلم میخواد تملکاتمو کم کنم

ولی هرروز بهشون اضافه میشه ک کم نمیشه

انگار تو وادی ذهن من تاریخ انقضا معنا نداره

هربار ک ی سری لباسامو میذارم ک بریزم دور باز یکی یکی برشون میدارم

من واسه وسایلمم همینطورم

و حتا آدمای زندگیم

من توانایی دور ریختن هیچ چیزو ندارم

+ی حس کثیف ذهنمو آلوده کرده... ی فکر مریض داره مثل خوره مغزمو میخوره...  ی نفس سرکش داره همه ی زحماتمو ب باد میده

من تو این دنیا تو این لوکیشن تو این شخصیت تو این جسم چ غلطی دارم میکنم دقیقا؟؟

من کیم؟ چیم؟ قراره کی بشم؟ چی بشم؟

خدا از من چی میخواد؟ داره بازیم میده؟ من دارم خودمو بازی میدم؟ چرا انقدر گیجم میکنه؟ ته این همه سردرگمی چیه؟ قراره چیو بفهمم؟ ب چی برسم؟ ب کجا برسم؟ چ سرنوشتی رو برام در نظر گرفته؟ چرا هیچی نمیفهمم؟ چرا سردر نمیارم؟ چرا؟؟؟

+ درون سینه ام دردیست خون بار

ک همچون گریه میگیرد گلویم...

++ امشب این آهنگ انگار همه حرفای منو میزنه...

من‌فقط وقتایی اصفهانی گوش میدم ک ب ی جور حس غربت خاصی رسیده باشم....

فکر نمیکردم ی روز درباره ی تو فراموش کنم

فکر نمیکردم حواس پرتی هام تا اینجا قد بلندی کنن

فکر نمیکردم ی روز اینجوری برنجونمت

توجیحه ک بگم تا صبحش یادم بود و از یک ماه قبل روز شماری کردمو...

توجیحه ک بگم از خستگی و دویدن توی این درمانگاه خودمم یادم نمیمونه...

توجیحه ک بگم از شرمندگی هیچ پیامی بهت ندادم از لحظه ای ک فهمیدم بغض ولم نکرده و اشک تو چشام میدوه...

هیچکدوم ازینا جبران نیس و هیچ جبرانی هم وجود نداره

من اصن نمیدونم چطور میشه این گندی ک زدم رو جمع کنم 

و اصن نمیدونم جمع شدنی هست یا نه!

نمیدونم هیچوقت میتونی ببخشی یا نه...

من هیچی نمیدونم جز اینکه هیچوقت فکر نمیکردم این سستی رو در حق تو انجام بدم‌....

برعکس همیشه هیچ توجیحی هم ندارم و نمیتونم بخوام ببخشی و دلگیر نباشی

فقط متاسفم‌. خیلی متاسفم...