از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

کله سحر وقتی از در اومده بودم بیرون توی کوچه و تقریبا میدویدم که ب کلاسم دیر نرسم یهو نگاهم افتاد ب آسمون.... وباور نکردنی بود! محشر بود

هیچوقت آسمون تهرانو انقدر آبی ندیده بودم😍

دیگه برام مهم نبود دیرم بشه و وسط کوچه وایسادم و همینجور خیره شدم ب آسمون! چقدررررد خوشرنگ بود! مث رنگای کارتونا! ن! خیلی جذاب تر بود

این شد ک دلم نیومد عکس نگیرم

تا ظهر هم همش منتظر بودم از دانشگاه بیام بیرون و دوباره اون آبی قشنگو ببینم! مث رویا بود امروز

+ آدم ی نعمتایی رو نداره و نمیفهمه ک نداره... ما آدما با منفعت طلبی هامون گند زدیم ب طبیعت... انگاری ک تنها موجودات زنده رو زمین باشیم همه جهانو از آسمون آبی محروم کردیم! بیچاره پرنده ای ک خونه ش آسمونه و از دود پر شده.... 

ینی آدم این آسمون قشنگو هر روز ببینه توانایی داره بازم افسرده بشه؟ 

آبی آسمون سبز درخت طلایی خورشید اینهمه رنگ قشنگ ک خودمون از خودمون گرفتیم😔 از  اونور همه افسرده نشستیم تو خونه ها

چرا مینویسم؟ 

وبلاگ برای من ی گوشه ک هیجوقت از شنیدن پرحرفی هام خسته نمیشه

زبونی هم نداره ک سوال بپرسه پس فقط هرچقدر ک دلم بخواد و هرطور ک صلاح بدونم مینویسم

چشمی هم نداره ک بعدا بهم بیفته و نگران سرزنشش باشم

حتا ذهنی هم نداره ک قضاوتم کنه!

تنها چیزی ک داره حافظه س و این خیلی خوبه! خیلی!

ی وقتایی ک همه چی خوبه دوس دارم زندگیمو تو همون حالت فیکس کنم ک دیگه تکون نخوره ولی خب نمیشه! اما وقتی اینجا مینویسمشون با هربار ک میخونم دوباره حس خوبی بهم تزریق میشه

حتا نوشتن بدی ها هم آرومم میکنه! بجز جنبه درد و دل و ازین جور حرفا بعدا ک میخونم یا خوشحال میشم ک دگ اون بدبختی هارو ندارم یا شکر میکنم خدارو ک بدبختی های بزرگتری داشتم و الان کوچیکترن. شایدم بگم ببین بدبختی های کوچیک اونوقتا چقد برات بزرگ بوده! پس بدبختی های بزرگ الانتم درواقع کوچیکن و زمان اینو بهت نشون میده😂

اصولا وبلاگ نویسی یکی از بزرگترین نعمت های زندگی منه... چون قبلا ک توی دفتر خاطرات مینوشتم با اینکه صد برابر وبلاگ لذت بخش بود اما استرس اینکه دست کسی بیفته همیشه باعث میشد تو صدتا سوراخ قایمش کنم... حتا الان هم همش نگرانم دست کسی نیفته. خاطره نویسی خیلی خوبه خیلی....

با اینکه هیچوقت وبلاگام خواننده ی زیادی نداشتن(بجز آفتابگردون اولین وبلاگم ک مودش متفاوت بود و شخصی هم نبود) این موضوع برام اهمیتی نداشته. و حتا خوشحال تر بودم ازینکه کمتر چرت و پرتام وقت کسی رو بگیره یا اراجیف نا امید کنندم ذهن کسی رو گنراه کنه یا انرژیشو بگیره. برام مهم نیست چون اصلی ترین خواننده وبلاگم خودم هستم.... شاید هر پست رو صد بار خونده باشم! حداقل ده بارش توی همون لحظه اول گذاشتن پسته و بعد هر چند ساعت میام دوباره با دیدگاه های مختلف و حالات روحی مختلف میخونمش

با خیلی پستام خندیدم و با خیلی ها هربار ک خوندم اشک ریختم

من واقعا وبلاگمو دوس دارم... و الان نگرانم ک نکنه مثل بلاگفا پوچ بشه و ازدستش بدم..

دو سه سال خاطرم نابود شد اونجا! خیلی خیلی خیلی نیاز داشتم ک بخونمشون این روزا... خوندن افکار گذشته بهترین راهنماس برای اینکه بفهمی کی بودی و داری کی میشی. ک خودتو بشناسی خوندتو پیدا کنی... ولی متاسفانه از دست رفت. مهم ترین قسمتش هم بود ک از دست رفت. هعی

خوابم میاد و قصد دارم فردا حتما برم راهپیمایی. تو تموم سالهای زندگیم هیچوقت انقدر بنظرم مهم نبوده رفتنم. ولی فردا حتما باید برم. باید برم ک ی عده با سیاه نمایی الان و پرستیدن دوره ی خفت بار پهلوی اراجیف نبافن! باید برم ک بگم من نسل ۴ انقلاب با اینکه میدونم خیلی گند زده شده ب مملکت ولی معتقدم مسیر اصلی درسته! 

میترسم.خیلی میترسم ازین ک بخاطر بی لیاقتی هامون این حکومت از بین بره و ظهور عقب بیفته... اونوقت خاکبرسرترین نسل تاریخ بشریم!

نمیدونم این جایی ک ایستادم چقدر درسته و چقد غلط؟!

آدما همیشه درحال حرکت هستن. وقتی ب این حرکت جهت ندی باری ب هرجهت میشی. حس میکنم جهت گیری خاصی ندارم. همش منتظرم ی اتفاقی بیفته ک ی جهتی پیدا کنم. هروقت تو زندگیم هدف داشتم جهت گیری های خوبی هم پیدا کردم... ولی حالا هرچقدر تلاش میکنم ک برای خودم هدف بسازم نمیدونم چرا نمیشه! ینی دغدغه م نمیشه!

اصن چرا اینارو نوشتم؟ من حتا ب اینا فکر نکرده بودم الان. فکرم توی ی چیز دیگه بود.

ی نگرانی هایی دارم... مثلا هرشب از مرگ میترسم.بشدت میترسم...وقتی میخوام چشمامو ببندم هی با خودم فکر میکنم نکنه دیگه نتونم بازشون کنم؟ ولی فرداش یادم میره بخاطر ی فرصت دوباره تشکر کنم! همش آخر شبا تصمیمای مهمی میگیرم ولی فرداش یا یادم میره کلا یا حالشو ندارم😑

دارم ب این فکر میکنم ک اگر بخوام خودم رو معرفی کنم چی معرفی میکنم؟ اول چی رو میگم؟ قبلنا ازین فکرا زیاد تو سرم بود ولی الان نمیدونم چ جوابی برای این سوال دارم.

امسالم نشد ک بشه ۲۲بهمن تهران باشم چون مامانم گف واسه چی ی شب زودتر بری. منم فکر کردم واقعا چرا؟! تازه من آمادگیشم نداشتم هیچ کاری نکردم ک برم‌.خیلی استرس بهم وارد میشد.ی چیزی هم قلقلکم میداد و اونم اینکه شاید بتونم طلی رو ببینم. خیلی عوض شده شاید.نمیدونم... ولی دوس دارم ببینمش بعد چند سال.البته احتمالا جور نمیشه.

چ زود ۱۵ روز گذشت و ترم ۱۰ داره شروع میشه... هر ترمی ک بخش جدید دارم استرس میگیرم! اطفال بنظرم از اندو هم بدتره چون بچه ها قابل پیش بینی و کنترل نیستن.... باید هرچی تجربه درباره نوه ها دارم اونجا بکار بگیرم بلکه بتونم کارم رو بکنم. من هیچوقت اطفالو تو گزینه های تخصصم نمیبینم. اعصاب ندارم بچه ها هی جیغ بزنن و گریه کنن! 

امشب برای اولین بار با داداشم ظرف  شستم و خیلی تجربه بدی بود چون سرشار از کثافت کاری بود! زمین و زمان و پر کف کرد حسین آقا روی لباساش و فرش آشپزخونه و حتا ظرفای تمیز!! الان یاد ظرف شستن برادرجان در مسافرت افتادم.ی جوری میشست ک دلم نمیومد با اونا غذا بخورم دیگه! وقتی آب جوش میذاشت ک هیچی!! کثیف ترین چایی های عمرم رو تو سفر خوردم... مردا همون بهتره ک کار نکنن!

دوس دارم زودتر از اینجا پربکشم تا بیشتر از این احساساتمو لو ندادم... امشب با مامان بحث کردم سر داستان همیشگی.. سر اینکه چرا ی محدودیت های مسخره ای میذاره. ازم پرسید واقعا اصلاح ابرو انقدر برات مهمه؟ برای من مهم نبود ولی ب دروغ گفتم اره.چون محدودیت برای من مهمه.چون نمیخوام مثل سه نسل پیش فکر کنم.چون مامانم درک نمیکنه نسل منو.چون معیار عفاف و پاکدامنیش اشتباهه.اون حق داره نظر خودشو داشته باشه ولی حق نداره منو ملزم کنه ک مسیرشو برم! 

خدایا! من بدم تو خوبی. گفتم ک دختر بد تو هستم ولی باز دخترتم.مگ ن؟

مگ تو همونی نیستی ک عذاب کردناش هم از سر محبته؟ ب من آرامش بده... ب من آرامش بده... بیشتر از هرچیزی آرامش قلبی میخوام...

دهه فاطمیه س انگار. ولی من امسال اصلا توی مودش نرفتم. ینی راستشو بخوای خجالت میکشم ازت... من فراموش کارم ولی خودمو زدم ب اون راه ک مثلا شما ممو فراموش کردی... ک اگ دومی درست باشه وای ب حالم

نمیدونم خوشحالم یا ناراحت. ولی استرس داشتم...خیلی...

بیشتر از سوال های بی موردی ک ازم پرسیده میشد...

وقتی تو دلت ی چیز باشه و ب ی حس دیگه تظاهر کنی خیلی مسخرس. چون مجبوری از چیزی دفاع کنی ک خودتم مخالفش هستی😑

+ نشد ی ترم بخوام برم خوابگا و با دل خوش برم. خدا لعنت کنه سرپرستو

حس میکنم بشدت نیاز دارم ب ی مشاوره مراجعه کنم... این مشکل نباید انقدر ذهن منو درگیر کنه! مث‌‌ی دارکوب ک هی ب درخت نوک میزنه داره مغزمو سوراخ میکنه! مث ی کمد چوبی ک ظاهرا سالمه ولی از درون موریانه زده داره شخصیتو پوچ میکنه. درسته ک چیز کوچیکی نیس ولی من حق ندارم انقدر بزرگش کنم! نباید با دیدن ی ادم هربار دست و پام بلرزه. نباید وحشت کنم. نباید فکرم بره جایی ک نباید... امشب نباید اولین دلیلی ک ب ذهنم میرسید ترس میبود ن زحمت ندادن.... من نباید از علاقه اون بترسم! از دار دنیا یکی مارو دوس داره اونم دوس داشتنش لرزه ب تنمون میندازه.... هه... اینم شانس ماست.

باید ذهنمو اروم کنم. باید خودمو عادت بدم. باید بپذیرم... اینکه هربار ک دربارش حرف میزنم اشکم دربیاد...این چ مزخرفیه؟! طلی میگه برو پیش مشاور...میگم نمیشه.خانوادم میفهمن میگه یواشکی برو... من نیاز دارم با یکی حرف بزنم! یکی ک منو نشناسه... یکی ک دیگه هیچوقت نبینمش... باید پیش یکی گریه کنم! بگم و گریه کنم انقدر ک اشکام همه این کثافت و بشوره و ببره ولی اگر بخوام کامل بگم تهش میرسه ب بدی هام. میرسه ب اینکه دختر خوبی نبودم... میرسه ب جایی ک نباید بگم. جایی ک اعتراف گناهه....

من هیچوقت دختر خوبی نبودم برات... هیچوقت! خدا! من ب طلی گفتم تو بودی ک منو از زیر آواره اون زلزله نجات دادی ولی من برات دختر خوبی نبودم... من همونجا روی خرابه ها نشستم و با هر پس لرزه دلم لرزید... من دوباره زندگیمو نساختم! من فقط یک عمر رو خرابه هاش روزمو ب شب رسوندم... من فقط خرابه هارو خراب تر کردم... کاش حداقل پس لرزه ای نبود! یا کاش انقدر جرات و عرضه داشتم ک نذارم خراب تر بشه...

خدا! من برات دختر خوبی نبودم....

الان ک ب تمام زندگیم فکر میکنم اینو میفهمم. دل من پره از احساساتی ک مخفی کردم... این شخصیتی ک پنهانش کردم...از منی ک نخواستم باشه. خواستم بهتر باشم. فک کردم اگ روی این منجلاب گل نیلوفر باشه زیرش فراموش میشه... نفهمیدم مرداب مردابه! من فقط همیشه خواستم بریزم تو خودم حسای بد رو چون نمیتونستم درمانشون کنم...فقط سعی کردم پنهانشون کنم! همیشه از اینکه خودمو بشناسم ترسیدم....

من میترسم... همیشه از اون ترسیدم ولی امشب بیشتر از اون از خودم ترسیدم! من میخواستم عوض بشم کلی هرروز عوضی شدم... چرا؟!

من باید با یکی حرف بزنم... دلم داره میترکه از نگفته ها. دیگه نمیتونم بغضمو پشت لبخند قایم کنم... دیگه این منِ پوچ داره میشکنه و میریزه!

این علاقه تو نبود ک منو ب آتیش کشید! بلایی ک تو سرم آوردی ی جرقه بود... من خودم خودمو آتیش زدم...زندگیمو آتیش زدم... من دختر خوبی نیستم! این داره خفم میکنه

ی حس خوبی دارم که خونه ام و دارم ی زندگی عادی رو میگذرونم. مثلا وقتی خواهرم ب کمکم نیاز داره عصر یهویی میرم خونه ش. شب هر ساعتی دلم بخواد میخوابم.صب هروقت خواستم بیدار میشم. هرساعتی دوس دارم تلوزیون تماشا میکنم. توی کارهای خونه کمک میکنم و حتا خیلی بی دردسر با دوستام قرار ی دورهمی میذاریم برای بیرون رفتن! زندگی اینجوری هم ی طعم خاصی داره. بدون دغدغه درس و امتحان و مریض و.... 

الان البته برخلاف قبلنا دلم بیکاری نمیخواد. ینی دو ساله حس میکنم وقتی کلر نمیکنم زندگی هم نمیکنم! دوس دارم درسم مث دوستام ۴ ساله بوده باشه و الان مشغول ب کار باشم و از درآمد خودم استفاده کنم. حس میکنم وقتی دست رنج خودتو داشته باشی همه چیز جذاب تره!

کاش زودتر این ی سال هم بگذره... باورم نمیشه ک فقط ی سال مونده.. همیشه سعی میکردم ب سال های رفته از درسم فکر کنم ن سال های مونده. چون عصبیم میکرد ک هنووووووز کلیییییی مونده. ولی الان لذت میبرم ب این فکر کنم ک فقط ی سال مونده. البته درصورتی ک حرف های بعضیا رو فاکتور بگیریم مثلا وقتی دوست و آشنا میبینن و میگن خببب بسلامتی سال آخری دیگه!😍 منم قیافم کش میاد😑 و میگم نه یه سال دیگه مونده. یا ی سریا ک با تعجب میگن هنوز داری میخونی؟؟😮 مگ تموم نشده؟!

ابن یک سال و نیم مونده سخت در اضطراب و تشویشم. هزار بار تصمیم گرفتم و منصرف شدم ک تخصص بخونم یا ن... ی بار باید بنویسم اینجا ک شاید راحت تر تصمیم بگیرم. تو این پست نمیگنجه حیف.

+ انقد این زندگی بی دغدغه ب مذاقم خوش نشسته که دیروز اشک ریختم و ب مامانم میگفتم من میخوام برم دانشگاه☺

+ عنوان: فردا میخوام برم دندون پزشکی بعد صد سال

من دلم میخواد بچه داشته باشم😕

+ اصنم ربطی ب امتحان ارتودنسی فردام نداره😉😅