از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

زندگی بهم یاد داد غیرقابل اعتماد ترین چیز توی دنیا حرف ها و احساسات آدم هاس! 

یاد داد اگ میخوای قوی باشی پایه رویاهاتو رو هیچکس نساز! سست ترین سرزمین برای ساختن کاخ آرزو ها احساسات دیگرانه!

این ن بدبینیه ن بی اعتمادی! این خود خود خود اعتماد و آرامشیه ک آدم میتونه ب خودش هدیه بده.... ک آینده رو تضمین کنه...

ی چیزیم میگن ک امیدت ب خدا باشه! ینی اینکه زمین دل خودتم واسه آرزوهات سسته! باید زمین دلت زیرساخت داشته باشه که با کوچکترین زلزله ویرون نشه.

جمع شدیم دور هم ب جون هم میپریم و تیکه پاره میکنیم همو و تنها کاری ک نمیکنیم زندگیه!

چرا ی ذره انسان نیستیم؟ چرا انقدر منفعت طلبیم؟

چرا جز منفعت خودمون هیچی نمیبینیم و هیچی برامون مهم نیس

چرا مهربونی انقدر کمرنگه

آهای!

چی ب سرمون اومده ک از زندگی اینو یاد گرفتیم ک رو سر هم پا بذاریم تا قدمون بلند تر بشه؟

چی باعث شده از شکست بقیه ته دلمون خوشحال شیم و از موفقیتشون افسرده؟

چرا این حسادتای لعنتی وجودمونو درمان نمیکنیم؟

مگه معنای زندگی ی چیز دیگه نبود؟

مگ دین ما همه برای یکی یکی برای همه نبود؟

پس چرا الان با هم میجنگیم جای اینکه دست همو بگیریم؟

چرا انقدر کوچیک شدیم؟

چرا جز خوب بودن حال خودمون ب هیچی دیگه فکر نمیکنیم؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

حس میکنم هیچکس دوستم نداره!

درواقع بجز کسانی ک باهاشون رابطه خونی دارم و خونی ک خون رو میکشه ک تنها علت دوست داشتنمه انگار...

من یه بداخلاق دوست نداشتنی ام!!

+چرا هیچوقت نمیتونم مثل این دخترای مهربون باشم که همه خوششون میاد؟

+ چرا اینهمه عصبی شدم این روزا؟ انگار ک طاقتم طاق شده باشه! نمیدونم چ مرگمه  و باید چ کنم:|

+پست قبل رو زدم ک بگم میدونم ک میخونید!! و دوست ندارم ک بخونید!

اما چه کنم؟ ننویسم حالم خوب نمیشه آدرسم صدبار عوض کنم دوباره پیدا میکنید به سادگی!

من یه رکب خورده ام...

خاک تو سر این فضای مجازی ک از فضای حقیقی کوچیکتره

تازه فهمیدم کیا ب وبم دسترسی دارن ک فکرشم نمیکردم

دگ باید گل گرفت

عهههههههههههههه

امتحان پریو خر است

خیلی خراخم

+اندر احولات دانلود کارانزا با سایفون بخاطر ی مشت اختشاشگر:/

بعد300مگ failed شدگریه

امروز اشعار ی بنده خدایی رو خوندم ک تو فضای مجازی منتشر کرده بود و نمیدونستم اگ بخندم تمسخره و گناهه؟ نخندم چکار کنم؟ ن قافیه ن ردیف ن وزن ن اهنگ ن تناسب کلمات ابیات ن هیچی! صرفا ی ایده و موضوع برای شعر و سعی در ربط دادن ی سری مسائل و تشبیهات باربط و بی ربط...

من خودم از قواعد شعر سر در نمیارم و مطالعه ای تو این زمینه نداشتم ب همین دلیل هم هیچوقت خودم رو شاعر خطاب نکردم ولی هر آدمی میتونه این افتضاحات رو از شعر تشخیص بده! اینا معر هم نیس! ی هم کلاسی هم داشتیم ک تو موضوعات مختلف معر میبافت میذاشت تو کانال و گروه همه به به و چه چه میکردن و منم سعی میکردم نخندم و چیزی بروز ندم:/ خیلی عصبی میشم وقتی معر دیگران رو میبینم و عصبی تر میشم وقتی بقیه تشویقشون میکنن به معر گفتن😨

عاخه کار با هیچی ندارم فقط معر هاشون قافیه داشته باشه اخه! اصن وزن رو ولش کن! قافیه  رو چجوری میشه ندیده گرفت؟؟ خو حداقل نیمایی بگو جانم! سختت نباشه قافیه بچسبونی ته بیت!!!

× وقتی این معر هارو میخونم ب سرم میزنه منم ی چیزی بگم و حس شاعرانگیم میگیره....

ولی انقدر بی حوصله و بی انگیزه ام ک حتی تنبلیم میشه برم تو فاز و اینکه موضوع خوب پیدا نمیکنم.

البته من معتقدم شعر باید خودش بجوشه و چشمه شعر من خشکیده... فقط سالی یکی دوبار ی قل میزنه ک ی گوشه مینویسم و اخر یادم میره کجا بود اصن...

آخرین بار ی روز خوب بهاری بوو ک نم بارون باعث شد شعرم گل کنه و تو مسیر رفت و برگشت دانشگاه چند روز روی شعرم کار کردم حتی.‌‌ ولی واسه هیچکس نخوندم...

+ تروخدا معر نگید منو دیوونه نکنید! اگ گفتید تو فضای مجازی با اعتماد ب نفس منتشر نکنید! اگ کردید از بقیه خواهش میکنم تشویق نکنید! یا حداقل منو بلاک کنید نبینم😭

لالا لا لا گل زیره

دلم پیشِ دلت گیره

لالا لا لا گل سنجد

بریم باهم  گوشه ای دنج

لالا لا لا گل سنبل

غزل خونت شم همچون بلبل

لالا لا لا گل سوسن

لبم بوسی لبت بوسم

لالا لا لا گل بی تاب

هرجا هستی خدا همرات

+ خدایا به خودت قسمت میدمت ک دیگه اینجوری امتحانم نکنی...

+درسته ک اون آدم خوبی ک میخوای نشدم ولی مگ نگفتی هر ی قدم ده قدم؟

تو خیلی چیزا صد قدم عقبم... ولی تو همین چندتایی ک قدم برداشتم چرا مواظبم نیستی؟! 

التماست میکنم که بجای ده قدم صد قدم بیای... اگ این بار کم بیارم دیگه هیچی برام ارزش نداره...هیچی...

+ از نظر روحی تحت فشارم... برام دعا کنید...

کاش میشد ی شوک بهم وصل شه و بعد...

حس میکنم خیلی خودخواه و عوضی شدم!

نمیدونم چجوری انقدر خودخواهی درونم پیشرفت کرد ولی الان بشدت خودخواه شدم...

خیلی ذره ذره پیشرفت کرد

البته تا جایی ک یادمه همیشه خودخواهی داشتم ولی فکر میکنم هیچوقت انقدر پیشرفته نبوده

آدمی ک خداترسی نداشته باشه نفس سرکشش ازش سواری میگیره

 میگن پاییر فصل عاشقیه ولی انگار امسال زمستون عاشق تره!

اون از دلش ک لرزید... اینم از حرارت و تب داغش که گرمای تابستونه،

و حالا هم این اشکای بهاریش!

+ هوا خوبه توهم خوبی منم بهتر شدم انگار

+ هوا خوبه ولی این خوب بودن دلهره آوره! این آرامش قبل طوفانه! هوا خوبه ولی هیچی سر جاش نیست! زمستون فصل برفه! وقتی اول زمستون هوا بهاری باشه آدم نگران حال زمستون میشه:/

+ دوباره میخوای ریسک کنی ولی مثل قبل بازم جلوتو نمیگیرم.... فقط نگران همین عقب می ایستم و دعا میکنم بهترین اتفاق برات بیفته... انگار زمستون شما هم از پاییز عاشق تره!

+ بزرگترین درد اینه ک دنبال گمشده های زندگیت نگردی... این ینی خیلی بیخود و بی جهتی! خیلی!!

+عکس: عصر سومین روز زمستون/بلوار کشاورز/ رویایی ترین پاییز!

امشب اولین یلدایی بود ک در جمع خانواده فال گرفتم و چ فالی! به به!

حافظ جان امشب تمام سعیش رو کرد ک ب من امید بده و منم صدبار فال گرفتم و دهنش رو صاف کردم!

جواب فال این بود ک دست از بهونه ها بکش و تلاش کن ک سختی های زیادی میبینی ولی باید در راه دانش تلاش کنی که به نتیجه برسی😍 و من اینو با نیست خوندنم برای رزیدنتی گرفته بودم ک تو تصمیم و سردرگمی این روزام‌واقعا خوب بود

اما اولین فالم این بود ک معشوقت همین نزدیکه و تو نباید مایوس بشی و اون هم پشیمون‌میشه و برمیگرده. تو فقط سعی گن رابطتو با خدا نزدیک تر کنی!

خب من همش‌فکر کردم ک این معشوقه ی بنده کیه و دهن حافظ رو صاف کردم ولی بیش از این بهم اطلاعات نداد و هربار تکرار کرد ک همین نزدیکی هاس و بزودی خبر های‌خوشی میرسه و بزودی با انسان های شریفی اشنا میشی ک‌ باید بهشون احترام بذاری و سرنوشتت به اونا گره خورده و ازین‌حرفا. من همش منتظرم با ادم جدید اشنا شم حالا

بعدم ک ی خط درمیون میگف رابطتو با خدا بهتر کن و سه نقطه هایی ک‌بماند

آ قربونت بشم حافظ جون تو از کجا از دل من انقدر خبر داشتی.....

ولی این معشوقم کاش بهم میگفتی کیه من از فضولی میمیرم‌ک:/ کیه ک قراره پشیمون بشه🙄

فال سید حسن هم خیلی خب بود و شده بود مرید حافظ! با اشک نشوندیمش ک فال بگیره ولی با خنده بلند شد و کتاب رو گرفته بود و هی میبوسید و میگفت حافظ تو چقد خوبی! از کجا فهمیدی!

فال همه خوب بود بجز اولین فال فهیمه و فال آخرین نفر ک فاطمه بود و طفلک فاطمه.... چ خونه ی سوت و کوری داشتن امشب.... خدا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر کم نکنه...مخصوصا مادر ک چراغ خونه س😭

ی یلدای دیگه گذشت و فقط یک دقیقه بیشتر از شب های دیگه بود... ولی من دلم گرفته از جمع خانواده ای ک انگار داره پاشیده میشه... ازین ک مث قدیما همه نمیتونن همزمان باشن..دلم گرفته برای اون سفره های بلند ک اخرم جا نمیشدیم و دو زانو مینشستیم... دلم گرفته... حس. میکنم ی چیزی لازمه ک مارو ب هم برگردونه! خدایا کانون همه خانواده هارو گرم تر کن...