از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

۱۱ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

در دلم چیزی هست
مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست، که مرا می خواند …

  #سهراب_سپهری

روباه گفت سلام ..
شازده کوچولو سر برگرداند و مودبانه جواب سلام روباه را  داد.
شازده کوچولو :تو کی هستی؟ چه خوشگلی ! 
روباه : من روباه هستم.
شازده کوچولو : بیا بازی کنیم
روباه : نمیتونم  ! کسی مرا اهلی نکرده ! 
شازده کوچولو :اهلی کردن یعنی چه؟؟
روباه :یعنی علاقه ایجاد کردن. سپس روباه مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد آخر 
گفت بی زحمت مرا اهلی کن هیچ چیز را تا اهلی نکنی نمی توانی بشناسی.
روباه توضیح داد:اول کمی دور از من بنشین من از گوشه ی چشم به تو نگاه خواهم 
کردوتوهیچ حرفی نخواهی زد چون زبان سرچشمه سوء تفاهم است !  وهر روز قدری جلوتر بیا 
...
فردا شازده کوچولو آمد.
روباه گفت :اگر هر روز ساعت چهار بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد 
و سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد وآن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد!
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد ...
و همین که ساعت وداع رسید...
روباه گفت :من خواهم گریست .
شازده کوچولو گفت :گناه از خود توست. تو خود خواستی تو را اهلی کنم !
روباه گفت درسته ولی من باز گریه خواهم کرد ولی راز خود را به تو خواهم گفت.
بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید .
آنچه اصل است از دیده  پنهان است !
و این حقیقت را فراموش نکن تو هر چه را اهلی کنی 
همیشه مسئول آن خواهی بود.

بعد چارسال زندگی تو خوابگا  هنوز ب خودخواهی و بی معرفتی خیلی ها عادت نکردم!

آدمایی ک مث چی رنگ عوض میکنن و هرروز بنا ب حال و نیازشون باهات ی جورن...

البته شایدم حق دارم! این چیزا عادت کردن نداره!

شاید فقط باید خودم ب ی همچین آدمی تبدیل شم ک انقدر اذیت نشم...

برای چنین آدمای خودخواهی فقط زندگی با یکی مثل خودشون خوبه!

تف تو روی دنیا

+باز من مسخره نتونستم اشکامو کنترل کنم...

نهایت هنرم جلوگیری از ریختنشون بود:|

خااااااااااااااااااااااااااک

+سوءتفاهم. هه

بس ک خری عزیزم

هرکی دلش میخواد ازت سواری میگیره و میره

دو روز است ک وقتی صبح برای دانشگاه رفتن بیدار می شوم با پیامکی ب لطافت باران و عطر دوستی روبرو میشوم...

حس میکنم هرچند آدم ها حس کنند دارند در جهنم بی عاطفگی زندگی می کنند, باز هم گاهی میتوانند تکه هایی از خوشبختی را ببینند!

زیباترین چیز ها و کارها برای من آنهایی هستند ک حس کنم طرف مقابلم هییییچ دین و بدهی ای ب من نداشته و کاری برایم انجام داده!

مثل دوستی ک بعد از چهار سال دوری هنوز یادش هست ک تولدم را تبریک بگوید! هنوز برایش مهم است ک خودش را کشان کشان ب من برساند ک کادویم را بدهد هرچند من سالها باشد ک نتوانسته باشم ببینمش و برای تولدش کادویی بخرم!

مثل کسی ک علارقم تمام محبت هایش همیشه با روش مسخره خودم از او دوری کرده ام و نتوانسته ام باورش کنم اما او تنها کسی است ک یادش هست امروز تولد من است و تبریک میگوید!!! و جالب است ک تبریک او باعث میشود دوست مثلا صمیمی سه ساله ام جا بخورد ک عجب! تولدت امروز بود!

کادو هایی ک بوی جبران میدهند تهوع آورند.... و تولد گرفتن هایی ک توی رودروایسی و..... برگزار میشوند منزجر کننده!

و من همیشه تبریک آدمها برایم مهم تر بوده تا کادوهایشان!

برایم مهم بوده ک چ کسی راس 12 یادش هست مرا! چرا ک خودم همیشه نسبت ب عزیزانم اینگونه بوده ام...

و حاضرم قسم بخورم ک تبریکش هزاران برابر با ارزش تر از کادویش بود!

بعضی آدم ها جنسشان مهربانی ست! و این دست خودشان نیست!!!

هرچند هرگز دوست نداشته ام انقدر بی مهابا محبتم را ب پای دیگران بریزم و درواقع من اصلا آدم این کار نیستم!

اما زهرا انگار گلش را با محبت سرشته اند!

+ کادو یعنی یک کتاب از شاعری ک سالهاست عاشق شعر هایش هستی و هیچ وقت نشده کتابش را بخری!

یعنی کسی بفهمد تو را! و بداند چ چیز بیشتر از همه حال تورا خوب میکند!

تو تنها کسی بوده ای در تمام این سالها ک همیشه برای تولدش با تمام وجودکادو خریده ام و هرگز در ذهنم آشفتگی نبوده!حس جبران نبوده! وقتی برای تو کادو میخرم اصلا قیمتش برایم مهم نیست! چ کم باشد چ زیاد! فقط کافیست ب دلم بنشیند....

و تنها کسی بوده ای ک هیچوقت حس نکرده ام کادوهایت بوی تعفن جبران بدهند! و همیشه ب دلم نشسته اند....

+ بقول تو خداروشکر بابت نعمتای همین چند روزه!

گفته بودم بی تو میمیرم ولی اینبار نه

گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه

هر چه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست

خو نمی گیرم به این تکرار طوطی وار نه

تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا

دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه

قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان

بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار نه

گه مرا پس میزنی گه باز پیشم میکشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار نه

.

.

.

+ :/

بیست و یک سالگی سنی است  ک آدم هیچ ذوقی برای تولدش ندارد!

مثل هر سال...

قلبم در سینه ام,

اشکم در چشم هایم,

و بغض و ناله ام در گلویم بی تابی میکنند...

و دلم به نفسم التماس میکند!

زار میزند ک ساحل! مواظب خودت باش!

مواظب چشمانت, ک از اشک نیفتند...

مواظب گوش هایت,  ک از نوحه نیفتند...

مواظب لب هایت, ک از ذکر یاحسین نیفتند...

مواظب دست هایت, ک از سینه زنی نیفتند...

مواظب قدم هایت, ک از دسته نمانند...

التماس میکند! زجه میزند!

ساحل مواظب باش!

مبادا با اینها گناه کنی و بمانی....

دلم پر میشود از غم...

چشمم پر می شود از اشک...

مگر میشود محرم تو نزدیک باشد و من آرام بنشینم؟!

هرروز..هرساعت..هرثانیه قلبم بی قرار تر میشود...

آقا...

بدتر از هرسال می آیم...

اما اینکه بغض امانم را بریده...

یعنی هنوز حواست ب من هست...

اگر چ شرم نمیگذارد سرم را دربرابرت بلند کنم....

+ مظلوم...جانم حسین, یا ثارالله

بیخیال اگ کامل خلاصه نکردم

یا نخوندم

واقعا انرژی ندارم

چند روزه دلم عجیب گرفته

مثل بچه ای ک یهو ب خودش میاد میبینه توی پارک بزرگ گم شده

و کار خاصی از دستش برنمیاد

فقط با چشای گریونش ب این و اون نگاه میکنه

بلکه ی آشنا ببینه

بلکه پیداش کنن

بلکه یکی کمکش کنه

من ب خودم اومدم دیدم گم شدم

اونم ن توی پارک

توی ی جنگل تاریک

.

.

.

+از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

غمگینم مثل کسی ک یک ماه روی دست دندون مریضش کار کرده ولی مریضش واسه تحویل نیومده....

بی حسم مثل عصبی ک سه تا کارپول لیدوکائین بهش تزریق شده باشه...

خسته ام مثل کسی ک از 9 صب تا 1.5 ظهر توی بخش رادیو دویده....

منتظرم مثل کسی ک ساعت نه مریضشو فرستاده رادیو و تا ساعت 1 هنوز نیومده....

پرم از حسای بد

از نا امیدی

از بی انگیزه ای

حق من این زندگی نبوده

من ادم روزمرگی نبودم....

دلگیرم از همه ی دنیام مثل کسی ک دوتا روتیشن از پروتزش گذشته ولی برخلاف همه هنوز مریض گیرش نیومده....

مزخرف ترین جمله ای بود ک امروز شنیدم!

با کمال احترام ب همه ی اصفهانی ها من از هم اتاقی اصفهانی متنفرم!

و نمیدونم چرا هرچی ازش فرار میکنم باز نصیبم میشه....

وسیله خیلی زیاد دارن و واقعا اتاق رو بهم میریزن!

مواد خوراکیشونم انقدر زیاد میارن از خونه ک رو بدی نصف بیشتر یخچالو مال خود میکنن!

اینا ب کنار! اون حس حساب گریشون من یکی رو دیوونه میکنه...

بگذریم ک این بیچاره ترمکیه و حتما مثل سال اول خودم از هم اتاقی شدن با سه تا سال بالایی شوکه شده...

ولی من مجبور بودم گربه رو دم حجله بکشم حداقل تا وقتی ببینم کیه و چکارس!

خدا ازت خواهش میکنم من دیگه طاقت چنین مصیبتی رو ندارم....

سه سال کشیدم بسمه!

+ وقتی فهمیدم خانوم دکتر هم خوشش نمیاد خوشحال شدم ک حداقل اون هم درکم میکنه...

امیدوارم این مثل قبلی ها نباشه!