از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

۱۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

در زندگی هر کس باید یک نفر باشد؛
مرد و زن بودنش مهم نیست،
فقط باید یک نفر باشد...

یک آدم،
یک دوست،
یک همدم،
یک رفیق،
یک نفر که جویای حالت باشد،
نگرانت باشد،
تو را بهتر از خودت بشناسد،
یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی حالم بد است...

شنیدن همین یک جمله کافیست تا کار و زندگی اش را تعطیل کند و خودش را به تو برساند...

آخر خوشبختی است یک نفر در زندگیت باشد،
که تنها نباشی...

همه چیز از یک شوخی مسخره شروع شد! و آن چیزی نبود جز اینکه اینجانب بادی ب سرم خورد و تصمیم گرفتم ازدواج کنم! و فقط همین کم شدن مقاوت هایم در برابر ورود موجودی به نام خواستگار باعث شد دیروز صبح وقتی هنوز چشمهایم را باز نکرده بودم بصورت اتفاقی بفهمم ک چ آشی برایم پخته اند برای فردا قرار خواستگاری گذاشته اند و من را مطلع نکرده اند. بگذریم از تمام غرغر ها و قهر و دعوا هایم ک مگر من ویترین هستم ک بیایند مرا ببینند و بپسندند؟!  و تهدیدشان کردم ک موهایم را خرگوشی خواهم بست و مثل اسکول ها رفتار خواهم کرد! و بعدا فهمیدم تهدید هایم مؤثر واقع شده است و واقعا آنقدر در من دیوانگی دیده اند ک بترسند(خخخخخخخخ). اما ساعات اخر تصمیم خود را گرفتم و با خودم عهد کردم ب خودم برسم و ریلکس باشم ک حداقل بپسندند و بعد جواب منفی بدهم و کلاسم بالاتر برود!

بعد از خرید های متفرقه با فهیمه ب خانه شان رفتیم و از جایی ک خانه مان بدلیل بنایی آشفته بازاری شده بود قرار بود مهمانی در خانه ی آنها برگزار شود ساعت از شش گذشته بود ک خواستگاران محترم رسیدند! ن یک نفر ن دوتا ن سه تا ک چهار نفری آمده بودند!! شخص شخیص بنده از ابتدا لپ هایم را گاز گرفتم ک نخندم...از بچگی هروقت میخواستم جدی باشم خنده ام میگرفت. چ وقتی ب بجه های اخم میکردم و اصلا حساب نمیبردند تا منفجر میشدم از خنده و چ وقتی ناظم سرجلسه امتحان ب آدامسی ک جلوی رویش باد کرده بودم داد و بیداد کرد و چه زمانی ک از سرپرست اخطار کتبی گرفتم! حالا هم ب زور خودم را کنترل کردم و واقعا استرس خاصی نداشتم و مثل مهمان های دیگر بودند. با اینکه ب فهیمه سپرده بودم ک کار پذیرایی را ب من محول نکند(همیشه از این کار متنفر بوده ام و تا مجبور نشوم از مهمان ها پذیرایی نمیکنم) آخر هم کار خودش را کرد و مجبور شدم سینی چای را ببرم. جالب اینجاست ک تمام مدت هیچ یک از حرف هایشان را گوش ندادم و تمام حواسم به دنچر مادر داماد و سانترال های خواهرش بود!!! خلاصه ک مراسم ادامه یافت و انگار تصمیم نداشتند بروند و تمامی پذیرایی ها انجام شده بود ک یکهو گفتند راستش داماد بیرون توی ماشین نشسته و اگر شما اجازه دهید بیاید و یک نظر همدیگر را ببینند و مراسمات معارفه طولانی نشود! در اواسط مهمانی بزور چند عکس از پسرشان را در چشمم کرده بودند ک نظرمان را بگوییم.من نمیدانم چرا اصلا دوست نداشتم با دقت نگاه کنم  ولی بصورت کلی خوشتیپ بود و چون اسمش محمد هم بود فهیمه میگفت خاکبرسرت محمدآقا ک منو میکشه این ازش خوشگلتره:/

خلاصه همه خیره ب دهان من بودند ک آیا اجازه میدهم یا ن! من شوکه شده بودم چون قرار نبود در این حد باشد و فقط قرار بود مادر داماد مرا ببیند و بپسندد! ولی انگار خودشان برنامه های بیشتری داشتند.من هم میگفتم من چ بگویم! قرار نبود اینگونه باشد. آخر هم گفتم من ن چای می آورم ن هیچ! فقط مینشینم خودش مرا ببیند و برود. خلاصه رژم را انقدر کمرنگ کردم ک تقریبا پاک شد و پوششم را درست کردم تا بیاید. بی انصافی نمیکنم, بد نبود اما عکسش خیلی بهتر بود. قدش خیلی از من بلند تر بود و کمی چاق بنظر می رسید. چاق ک ن! چهارشانه و پر بود اما پهلو و شکم داشت و این خیلی توی ذوقم زد... درکل ن بدم آمد و ن نظرم را جلب کرد. خدارو شکر مبل های خانه ی فهیمه بقول سید حسن قطاری چیده شده بودند و من هم در دورترین نقطه روی یک مبل نششتم و اوهم با فاصله ال سی دی بینمان ک خالی بود نشسته بود وهروقت بیچاره نیم نگاهی می انداخت زهره خانم ک کنارم نشسته بود میخندید و میگف طفلی نگا انداخت و هی چادرم را مرتب میکرد و مجبورم میکرد متمایل بنشینم ک بتواند ببیند. آخر هم مجبورم کرد برایش پیش دستی بگذارم من هم از کنارگذاشتم و سریع برگشتم! پسرهم انگار پسندیده بود ک هی میگفت شرایطشان را بگویند. من هم ک اصلا انتظار این مراسم را نداشتم و حس میکردم وارد بازی کثییفی از جانب خانواده ها شده ام گفتم من حرفی ندارم!اگر ایشان حرفی دارند بزنند من آمادگی ندارم. اوهم کمی از شرایطش گفت ک زنگ خانه ب صدا درآد و بچه ها آمدند! آخر خنده بود. خواستگار های نیم ساعته دوساعتی نشسته بودند و برنامه ها قاظی شده بود و حرف های پسرک ناتمام ماند. آخر هم من فقط گفتم تا آخر درسم از تهران جم نمیخورم و اینکه من شنبه تا پنجشنبه کلاس دارم و حداکثر ماهی یک بار میتوانم به خانه بروم.... ک خواهر داماد گفت خب پسرمان می آید تهران!! و بعد ک خیلی جدی تر گفتم گفت بهش میگوید ک ببیند طاقت دوری دارد یا ن!

و خلاصه داستان شیرینی های خامه ای بود ک فقط ب عشق آنها خواستگاری را قبول کرده بودم ک نصیبم نشد:(

برای اولین تجربه خواستگاری جالب بود!

+ ببخش اگر قبلا در جربان قرارت ندادم. راستش هم سرم شلوغ بود هم دسترسی نداشتم و هم قرار نبود انقدر جدی شود...

حالا هم فقط برای تو نوشتم چون شرایط تماس را ندارم و حتما فهمیده ای ک گوشی نازنینم یک هفته ایست ک خاموش است چون خراب است...

نظرت را خواستی بگو

+مشخصاتی ک از پسر میدانم: لیسانس از شهر خودم و فوقش از دانشگاه خودمان است(مدیریت مالی بود انگار یک همچین چیزی). سه ماه از سربازیش مانده بود ک در جمکران خدمت میکند و میخواهد بعدش برای دکتری بخواند و اینکه این همان پسر یک میلیاردیست ک گفتم...

+ وقتی با من حر میرد خیره درچشمانم نگاه میکرد ک از این اصلا خوشم نیامد و من اکثرا ب زمین نگاه کردم و تو میدانی ک چقدر روی این حساسم...

+ دیگر اینکه کوثر وکیمیا گفتند چاق و زشت است ولی بنظر من بد نبود! اگر جلسه بعد پیش آمد بیشتر دقت کنم...

+ با زهرا تلفنی حرف زدم و گفتم بنظرم رشته اش پایین است و فقط چون عزم دکتری دارد چیزی نگفتم و اسنکه انسانی هارا درک نمیکنم و نمیفهمم و او گفت همه آدمها آخرش مثل هم اند.ولی لین داستان برای من حل نشده... و اینکه او گفت ک راست است ک زیبایی برای آدم عادی می شود و گفت زیبایی شوهرش واقعا برایش خاص نیست. اما نگاهش هنوز سگ دارد! ولس خواستگار من سگ نداشت:(

+ همانطور ک توگفتی از خواستگار بازی خوشم آمده و قرار است آن مهندس ایران خودرویی را هم راه بدهیم:))) فقط میترسم گیج شوم! اینکه آدم پسندیده شود سیلی از اعتماد ب نفس است و آدم را سر حال می آورد

+ راستی واقعا تحصیلاتش برایم کم نیست؟؟ رشته اش زیادی عادی است. گرچه همیشه گفته ام برایم مهم تیست اما خودت ک میدانی..... میدانم ک خودت بهتر میفهمی... مردم دهنشان را پر می کنند ک عروس دکتر گرفته ایم...از کجا معلوم اگر دکتر نبودم هم دوسال هر هفته زنگ میزدند ک بیایند؟ بقول تو من زیبا نیستم... پس چطور انقدر سریع همه شان مرا تا این حد پسندیدند... خیلی نگرانم....

+ حالا باید کلی کتاب بخوانم و سوال طراحی کنم و خودم را برای جلسه بعد آماده کنم.... استرس ب جانم افتاده! حف یک عمر زندگیست! کاش پیشم بودی...

+راستی موقع تعارف چایی پایم مختصر ب میز گیر کرد و پکیدم و بسی ضایع شدم!

+ انقدر ک از اول تا آخذ خنیدم خودم مانده بودم ک چطور دمشان را روی کولشان نگذاشتند ک بروند! من اگر بودم میگفتم دختره ی چیزیش شده!

+ خداروشکر این خواستگار دیگرم کربلا رفته بود و تئوری فهیمه اجرا نشد! چون میخواست خواستگارهایم را سانس بندی کند و میگفت کی حوصله دارد دوباره اینهمه چیز آماده کند! بگذار بیایند و بروند!! و اگر می آمدند واوبا میشد چون اینها خیلی نشستند و فاجعه ای رخ میداد و هر دو خواستگارم با هم فرت میشدند(خخخخخخ)

+ راستش را بخواهی حواسم بیشتر پیش آقای مهند است به چند علت:

1. ریاضی هارا بیشتر از انسانی ها میفهمم

2. دوست ندارم با فامیل زهره خانم وصلت کنم

3. اسم این علی نیست:( شاید او علی باشد:)))

4. چشم مادرش زاق بود و من دوست ندارم(اگر چ مشخص بود چقد مظلوم و مهربان است)

5. شرایط خانوادگی مهندس را بیشتر میپسندم

6. قمی هارا دوست ندارم

7.شاید مهندس بیشتر ب دلم نشست...خدارا چ دیدی! البته اگر بپسندند:/

8.طرج جامعی هارا  ک دیده ای.... نچسبند! چ برسد ک خوابگاهی بوده باشد! وای!!

واینکه این آقا محمد هر حرف چرتی ک ب زنداداشم زده بودم و ب او منتقل شده بود را حسابی تایید کرده بود و گفته بود نشانه ی پختگی من است! و میگفت من باید تهران بمانم واصلا حیف است موقعیتم و از این چرندیات.... ک البته خوشمان آمد! اما دوست ندارم یک غریبه بخواهد از موقعیت های من طرفداری کند.ایش:/

تا بپیوندد ب دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت و رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هرکه ویران کرد ویران شد در این آتش سرا

هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پاگذاشت

موج راز سر ب مهری را ب «ساحل» گفت و رفت

با صدف هایی ک بین ساحل و دریا گذاشت....

+ وه ک من با بیت بیت...ن! کلمه ب کلمه...ن! ک با حرف ب حرف اشعار فاضل زندگی کرده ام.... و خدارا شکر ک شعر را آفرید!! و شکر ک فاضل در عصر من است... و هربار غرق میشوم در اشعارش و در هوای آن ها نفس ب نفس زندگی میکنم...

اغراق نیست اگر بگویم شعر هایش، خصوصا کتاب های قدیمی تر قسمتی از وجود من شده اند.

از خدا برایت طلب عاقبت بخیری و سلامت و دل خوش میکنم، چرا ک حالمان خوووووووووب میکنی :)

اینکه از دنیای همیشگی ات فاصله بگیری‌تجربه جالبی است! حتا اگر ب اجبار باشد....

و اینکه یک‌کتاب‌چگونه می تواند‌آب سردی‌روی عطش‌افکارت بریزد و آنها را زیر سوال‌ببرد؟!

و سوم دغدغه‌ایست ک ب جان آدم بیفتد و‌ متن‌زندگی‌او‌شود‌و‌همه چیز‌ را تحت تأثیر خود‌قرار دهد!

آخرین بار و‌ اولین باری ک چنین انگیزه ای را تجربه کردم فقط و فقط برای کنکور بود....آن حس عجیبی ک یادم هست باعث شده بود اصلا نفس هایم را هم برای آن تنظیم کنم! آن دغدغه ای ک باعث شده بود زندگیم عوض‌شود... و حالا....

و حالا دومین بار است ک آن انرژی قوی را حس میکنم و‌انگار‌مامورم تا آخر آن بروم.... آخرین فکرم قبل از خواب و‌اولین دغدغه ام در روز....

+ هرکس نمازش را ب تاخیر بیندازد باید منتظر تاخیر در تمام اوامر‌زندگی‌از جمله ازدواجش باشد! (مرحوم آیت الله بهجت)

+ شاید آرامم. پیش‌از این فکر‌میکردم‌سبب‌ آن غرور است اما حالا میدانم چیز خاصی برایت وجود ندارد....

یک کتاب با افکار انسان بیداد میکند... انگار‌تازه میفهمی‌چقدررررر دنیایت کوچک است! و دل میکنی‌حتا از خودت....

سلام
1 - اگر باور کنیم به دنیا آمده ایم
2 - اگر باور کنیم از دنیا می رویم
3 - اگر باور داشته باشیم که با مرگ نیست و پوچ نمی شویم و زندگی ما بی نهایت هست
4 - اگر باور کنیم که نحوه زندگی و آرامش پس از مرگمان حاصل فعالیت های این جهانی ماست.

پس:
پس برای لذت و راحتی 80 تا 100 سال زندگی در ا ین دنیا لازم هست به همین نسبت انرژی بگذاریم.

و برای لذت و آرامش بی نهایت سال زندگی پس از مرگ(چون بی نهایت در ذهن ما نمی گنجد شما می توانید کمش کنید و بگوید مثلا 10000000000000 میلیارد سال) باید به همین تناسب انرژی بیشتری بگذاریم ونگرانش باشیم. آیا واقعا همین طوره؟!!!!

حالا شما چقدر برای چی انرژی می گذارید؟
برای حرفهای دیگران، برای چند وعده غذا، موقعیت اجتماعی، رفاه ، تحصیل ، شغل ، همسر و آنچه در این چند سال این جهانی باهاشون درگیریم، چه میزان انرژی خرج می کنیم؟

برای سفر پس از مرگ چقدر انرژی می گذاریم؟ چقدر آگاهی کسب می کنیم؟ چقدر عمل می کنیم؟و چقدر نظارت می کنیم و چه غصه هایی می خوریم و چه جبرانهایی را می کنیم و چه اطمینان ها و احتیاطهایی را داریم؟ و از همه مهمتر چقدر از کلیشه های ذهنی حاکم بر ذهن خود بیرون می آییم و عمیق نسبت به آنها فکر کرده و اداراک می کنیم؟ و بعد عمل می کنیم.

یک مشکلی که دیگری برای چند روزه زندگیمان ایجاد کرده است؟
یک مقدار مالی که زندگیمان را راحت تر می کند؟
و یک بیماری ، ورشکستگی و گرفتاری؟ اینها چه میزان از انرژی ما را می گیرند و در برابر مطلق و بی نهایت و جاودان زندگی ما چقدر می ارزد و برایش دلمشغولی داریم .
باید دوباره خودمان ، افکارمان و رفتارمان را بسازیم و انرژی هایمان طور دیگر تقسیم کنیم.
ظاهرا 99 درصد انرژی ما خرج یک قطره از این دریای بی کران زندگی می شود یعنی خرج چند سال زندگی این دنیا. و کمتر از 1 درصد انرژی ما معطوف به حیات بی نهایت پس از مرگ هست.
اگر امروز از دنیا برویم. 99 درصد انرژی که خرج غصه های این جهانی شد در خاک می شود. و مائیم و بی نهایت و دست خالی

یک روزمان را دقیقا از صبح تا شام ثبت کنیم. چه کارهایی را با چه هدفی انجام می دهیم؟ چه میزان از این فعالیتها برای همان روز وچند روز زندگی این جهانی مفید هست و چه کارهایمان تضمین کننده بی نهایت سال زندگی پس از مرگ هست؟
دقت کنیم که بی نهایت زندگی را به چند سال زندگی پر مشقت این دنیا نبازیم!!!!!



====
تبصره:
برای ساده سازی چنین نوشتیم. در حالیکه هر کس 100 را داشته باشد حتما 90 هم پیش اوست.
اگر کسی برای بی نهایت سال زندگی تصمیم بگیرد و روشی را اتخاذ کند و به کار بگیرد ، بی گمان این چند سال این دنیایی را هم با آرامش طی می کند اگرچه ممکن است در بعضی جاها رنجهایی را تحمل کند که آن رنجها هم برایش لذت بخش خواهند بود.

دستور دارم اینجا لاو بترکونم!

با کی؟ نمیدونم

با چی؟ نمیدونم

مهربون من حوصلمو نداره:/

و من چقدر ازین جمله بدم میاد ک کسی بهم بگه

"حوصلتو ندارم!"

چرا وقتی ادم دوست داشتنشو فریاد میزنه

بازم اینجوری میشه!؟!؟

گیانکم دوستت دارم!

باور کن بیشتر از همه ی اون کسایی ک اسمشونو میاری!

شاید هزار تا....

+میگم مهربون چون اولین صفت خوبیت ک ب چشمم اومد مهربونیت بود...

وقتی حس کردی من تنهام و اونقدر مهربون کنارم نشستی ک انکار سالهاست همو میشناسیم....

فکر میکنم نقطه ضعف ساحل ابراز احساسات باشد!

ساحل حتا وقتی ب بدترین شکل دل شکسته شده باشد،

با یک ابراز احساسات کوچک دلش نرم می شود...

پر می شود از حس خوب!

و دیگر دست خودش نیست ک بخواهد کینه ها  یادش بماند....

نقطه ضعف ساحل محبت است!

حتا اگر بعدش بگویند "پرو نشیا!"

"همینجوری درستش کردم..."

شاید یک روز صبح از خواب بیدار شوم و به همه مهربان لبخندی بزنم و سلام کنم

شاید آن روز عزمم را جزم کنم برای ترمیم روابطم با دیگران

شاید بعد از مدتها برایشان وقت بگذارم و کاری بکنم!

شاید یک روز صبح دیگر انقدر ب همه چیز بی تفاوت نگاه نکنم

شاید اتفاق های خوبی بسازم! شاید

اما مطمئا شب قبل از آن اتفاق های عجیب تری افتاده

و چیزهایی زیادی به دست آورده ام!

شاید یک روز صبح....

فقط میخواستم بدانی چقدر تنها شده ام این روزها....

خواستم بدانی تمام زندگی ام گند خورده و کاسه ی چ کنم ب دست گرفته ام...

حرفی برای گفتن نداشتم و اینهمه وراجی کردم و تو حرف داشتی و سکوت تحویلم دادی...

فقط لحظه هایی بود ک ب حرفت گوش نمیکردم و بیشتر حرکاتت را زیر نظر میگرفتم...

چقدر آشنا ولی غریب یا چقدر غریب ولی آشنا!

گفتی چ بر سرم امده ک انقدر افکارم نابود شده!

گفتم نمی دانم!

چ خبر شده...

چرا داره اینجوری میشه