از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

۱۷ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دل ریزه وقتی است ک ادم حس میکند  یکهو دلش میریزد و قلبش ب تپش می افتد.

این حسی است ک گاهی وقت ها ممکن است سراغ ادم بیاید.

مثل وقتی ک دل تنگ هستی و...

یا وقتی انلاین بودن ها را چک میکنی...

یا کسی ناگهان ب تو پیام میدهد ک انتظارش را نداری!

دل ریزه حس جالبی است!

* کاش الان پیشم بودی

شاید این قشنگ ترین جمله ای بود ک توی اینهمه سال ازت شنیدم...

ی حس خوب...

ی حس نزدیکی!

+ غرغرهای مامی ک چرا بیداری هنوز بماند

+شاید چرت و پرت گفتن درباره شخصیتای فیلم ی جور تفریح مث غیبته.با این تفاوت ک دیگه گناه نیس.هرچی هس من لذت میبرم ازین کار:)

سرت را روی دامنم بگذار...

میخواهم برایت قصه بگویم...

رویاهایت را بسازم...

سرت را روی دامنم بگذار

هنوز کلی حرف ها مانده ک برایت نگفته ام!

کلی چیز ها ک یادت نداده ام!

سرت را بگذار و ارام ب خواب برو....

اصلا من فقط مادر شده ام

ک رویاهایت را قصه کنم!

+بعنوان شعر گفته نشده.متن ادبی هم نیس.همینجوریه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۵:۱۳
  • sahel

-هیچکس؟

#هیچکس:|

*ساحل هیچکس؟؟؟

#هیچکس ک میگم ینی دقیقا هیچکس

*مسخرس

اینهمه ادم

چرا هیچکس
#تهش هیچکسن همه

اخر اخرش خودتی و خودت!

+ تعبیر من از زندگی انقد عجیبه یا بقیه انقدر فکرشون متفاوتهمردد

من همیشه ی سری وسایل دارم ک ب عبارتی همون اشغال هستن اما دلم نمباد بریزم دور.هر باری ک بعد چن سال مجبور میشم برم سراغشون و چپ و راستشون کنم ساعت ها سرشون میشینم و غرق میشم توی خاطراتم... یهو انگاری ک با ماشین زمان سفر کرده باشم تمام اون لحظات برام تازه میشه و احساسات همون روزا میاد سراغم. گاهی تاسف میخورم بخاطر کارای اشتباه ....احساسات اشتباه... حرفای اشتباه... گاهی هم افتخار میکنم ب تصمیمی ک اونموقع گرفتم. البته ازونجایی ک اصولا خودکم بین هستم و اعتماد ب نفس چندانی ندارم سرزنش هام خیلی بیشترن....

چند سال پیش سعی کردم دلمو بزنم ب دریا و اشغالامو بریزم دور ک البته باز مقدار قابل توجهیشون موند و همه رو ریختم توی ی کیف سامسونت.بماند ک اون کیف سامسونت ب چ درد من اول راهنمایی میخورد. اون زمانا ک بعنوان جایزه ی رتبه ای ک توی المپیاد علوم اورده بودم بهم داده بودنش و هیچوقت بدردم نخورد و اتفاقا همون روز اول ی قفلشم شکست و ب کار کسی هم نیومد....

حالا امروز دوباره اون کیف رو باز کردم....کلی خاطره توش بود! از دستبند تولد بیمارستانم گرفته تا جایزه های کوچیک و بزرگی ک هیچ وقت دلم نیومد استفاده کنم و از شدت علاقم بهشون درحال پوسیدن هستن!

خاطره بازی خیلی خوبه.مخصوصا خاطره های کودکی...با اینکه هرگوشه از خاطرات کودکیم ی جور گند خورده ولی بازم کودکی رو ترجیح میدم:)

+وای ک چقد خستمه...

یکی از فانتزی هام این بود ک اون اتاق انباری ی روز خالی بشه! وای ک چقد وسیله و اشغال توش بود! چیزایی ک معلوم نیس واسه کی و کجا نگه داری شدن!

+ملاک من واسه ارزشمند بودن هرچیزی اینه ک زندگیم چقد بهش وابسته س و اگ نباشه چی میشه.این فلسفه بافی باعث شده تو دور ریختن اشغالام موفق تر باشم و واسه چیزای از دست رفته خیلی خیلی کمتر حرص بخورم.

+سفر چند ساعته در کنار مادربزرگم و دغدغه جور کردن مطلب و باز کردن سر حرف باهاش برای بیدار نگه داشتن راننده عزیز باعث شد ابعادی از زندگیشونو ک حتا فکرشم نمیکردم شاید کشف کنم.مادربزرگم میگه من جوون ک بودم هرکاری خواستم انجام دادم.هیچوقت نذاشتم بخاطر دران ارزوم خراب شه و الان ازین بابت خیلی خوشحاله.مثلا بقول خودش توگردنیشو ک الان 12میلیون می ارزید اگ بود فروخته و با پولش رفته سفر.مشهد تا اهواز ک هم سفر باشه و تفریح هم ب پسرش تو سربازی سر بزنه. و اینکه کلا اهل سفر بوده و خیلی ازش لذت میبرده و هرجایی ک توانش رسیده رو گشته...

زندگی ب سبک مادربزرگم قشنگه.چون الان ک ب این سن رسیده ازش راضیه و وقتی ب گذشته ش فک میکنه خوشحاله و افسوس نمیخوره...و البته خودش میگه کلا واسه هیچی افسوس نخورده هیچوقت.حتا اون خونه ای ک سر چارراه برق داشته و سه ماه بعد فروشش قیمتش 4برابر شده و تا الانم هرکی میبینه میگه اگ نفروخته بودیش الان میلیونر بودی.اما مادربزرگم میگه من هیچوقت براش افسوس نخوردم! این از خوبم کمی اونور تره.عالیه!

+چند تا کتاب دارم برای خوندن و چند فیلم برای دیدن.اما این بنایی نمیدونم چقد اجازه میده بهم ک برنامه های تابستونمو اجرا کنم....

من از بنایی خوشم نمیاد.واقعا دست و پا گیر و پر دردسره....

الان چند شب از اخرین امتحانم میگذرد و من همچنان در استرس آن مانده ام! درحالی ک این تابستان یکی از بی دغدغه ترین تابستان های عمرم و بی استرس ترین تابستان این سه سال دانشجویی من است! اما تا چشم هایم را روی هم میگذارم پشت هم خواب امتحان میبینم و هی استرس دارم.مثلا همین دیشب خواب میدیدم اخرین امتحانم است و نمیدانستم 9 شب برگزار میشود یا 9 صبح :|

حالا هی استرس و برنامه ریزی برای اینکه کی و چگونه بخوانم.کی بخوابم.کی بروم... جالب اینجاست ک ده باری هم بیدار شدم و ب خودم گفتم ساحل عزیزم امتحاناتت تمام شده! و همه اش خواب بود! لطفا ارام باش و بخواب! اما باز روز از نو  روزی از نو :|

+ میریم ک داشته باشیم ی روز پرکار رو با مادربزرگ عزیز و خالی کردن انباری20 ساله برای تعمیر!!

فکر میکنم به اندازه ی کل خونه اون تو وسیله چپونده شده! چجوریشو نمیدونم.

بعضی اتفاقات انقدر شوکه کننده و بد هستن ک ادم حتا نمیتونه بهشون فکر کنه!هم نمیخواد و هم نمیتونه.و خیلی الکی یهویی فقط تصور میکنه همه چیز خواب بوده و اتفاقی نیوفتاده و براحتی ی برهه از زندگی رو دیلیت میکنه.

نمیدونم این از کم اهمیت بودن اون موضوعه یا اهمیت خیلی زیادش! حتا در این حد هم نمیتونم بهش فکر کنم.و با اینکه دلم میخواد دربارش با یکی حرف بزنم تا مغزم خلوت بشه اما نمیتونم و ترجیح میدم با هیچکس حرفی نزنم....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۹