از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

۱۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

همینجوری یهویی الکی دلم واسش تنگ شده.خوابشو دیدم.شاید خل باشم ولی من اون گوشیمو خیلی دوس داشتم و خاطرات محشری باهاش داشتم....دلم گوشی صورتیمو میخواد:/

الو خدا

میشنوی صدامو!؟!؟

منو ازین جهنم بیار بیرون

دارن روانیم میکنن

منو ازین جهنم رها کن....

ب حق همین وقت اذان سحرت ک میگی مقدسه

از دست اینا نجاتم بده

دلم تنگ شده برای تمام چیزایی ک از دست دادم....تمام دوستایی ک یک عمر باهاشون زندگی  کردم و بخشی از من رو ساختن...برای تمام لحظه های قشنگی ک داشتیم... من تو سن بیست سالگی حسی دارم با طعم خاطرات یخ زده...ک حس میکنم بجز خانوادم هیچ کس رو ندارم....حس میکنم هیچ دوستی ندارم... و بشدت حس میکنم جای خالی ی دوست رو ک  کمی بیشتر ار نشست و برخاست ساده من رو بفهمه....

دلم ی دوست میخواد.... فقط ی دوست! ی نزدیک! ی آشنا! من فقط دلم لک زده برای ی آغوش دوستانه....برای صحبت کردن و خاطره گفتن... من فقط دلم ی دوست میخواد ک بتونم بهش اعتماد کنم...ک بتونم باهاش درد و دل کنم... ی دوست ی دوست ک یکم برام بیشتر از بقیه باشه... ک بدونم وقتی نیستم دلش برام تنگ میشه...ک بدونم از دیدنم حس خوبی داره...ک بدونم دوستی منو با دنیا عوض نمیکنه...شاید این افکار یکم نوجوانانه باشه! اما من دلم ی دوست میخواد...ی دوستی صادقانه... ی همراه واسه خنده...ی همدرد واسه گریه...یکی ک بجز زخم زدن کار دیگه ای بلد باشه... ک با دیدنش اروم بشم و با دیدنم خوشجال.... من ی دوست میخوام!

کاش نمره هیچ درسی رو تا اتمام امتحانات نمیگفتن...

الان من ک میدونم تشخیصمو میفتم باید چ گلی ب سر بگیرم؟

من ک ب مامانم قول دادم ترم تابستونه نرم...

وهمینم مونده ک بگن این دندونپزشکی بود و بزور ارم تابستونه رسید و....

اخه این ی واحد کوفتی تشخیص چیه؟

اصن تشخیص یکی دوتا سه تا! چ خبره هف تااااا!!!

حرصم میگیره ازون میان ترم....انگار هردرسی رو ادم خوب میخونه بدتر میشه:(

 بخاطر ی واحد برم ترم تابستون!؟! کاش میشد کلاساشو شرکت نکنم....ریسک بزرگیه.اگ حذفم کنن چی؟؟

فک کنم بهترین کار درخواسته.نهایتش نمیرم.

کاش ورودی 90بودم...چقد چینش واحداشون بهتر و منطقی تره... از شانس گندمون هر مقطعی ک وارد شدیم موش آزمایشگاهیشون بودیم!!

اصن دگ دلم ب درس نمیره.. درسی ک بخونی و بیفتی...

کامل خیلی خوبه و بخونم میتونم نمره خوبی هم بگیرم شاید.ولی تشخیص لعنتی باعث شده روحیمو ببازم...

یکی هم نس بگه دختر خجالت بکش!!! چقد غرررررررررررر میزنی!!!!

خوبه والا! انگار اومدم لاس وگاس!
معلومه ک سخته!چشمت کور دندت نرم انتخاب خودت بوده!

و اگ ب درست بودنش ایمان داری پس غر ممنوع!!

پارسال ماه رمضون بدی داشتم.ده روز اول ک توی خوابگاه با خراب شدن امتحانام...هرروز گریه و اضطراب نرسیدن ب علوم پایه ی لعنتی و عقب موندن....و بدتر تز همه اینکه ب هیچکس نمیگفتم بزور تلاش میکردم بگم من حالم خوبه!!بماند بقیه قضایا و دلگیری ها و تنهایی های دیگم ک مثلا عزیزترین دوستمو نداشتمو...فک میکردم چ ماه رمضون بدیه! غافل از اینکه بدتر از بد همیشه وجود داره! با اینکه نصف ماه رمضون پترسال و نتونستم روزه بگیرم.ده روز دومش رو توی خونه تنها بودم و استرس واحدای افتادمو داشتم و یک سوم اخرش هم ترم تابستونه تشریف داشتم و کار شب و روزم اشک و اه بود....

و اما امسال! فقط همین رو بگم ک از شانس خوبم ک ی نمازخونه رو داشتم ک بهش پناه ببرم و تقریبا صابخونه شده بودم اونجا رو هم از دست دادم!! و ب سادگی مغلوب ی سوسک سیاه زشت با قد ده سانت شدم....و از زور اوارگی دوباره برگشتم ب همون خراب شده قبلی! و جالب تر اینه ک ببینی حتا جا نیس کپه مرگتو بذاری! بازم خداروشکر ک الحمدلله وگرن والابخدا! بالاخره اندازه ی قبر بچه جا بود توش گوله بشم! ملت راحت ترن اصلا انگار من نباشم.اصن تو نبود من صلح و وفا بیداد میکنه! خداروشکر ماه رمضونی ی ملتی رو با نبودم ب هم رسوندم!

+جرات ندارم بیشتر گله کنم.خدا سال بعدو بخیر کنه....

+امتحان عملی تشخیص رو ک میفتم هیچ.نظریشم قراره بیفتم.هیچی تو کلم نمیره و اصلا حوصله درس خوندن رو ندارم تو این شرایط سخت روزه و خوابگاهو بدبختی های خاص خودم....

بنظرم اولین اصل زندگی اینه ک ادم خودشو دوست داشته باشه! اشتباه نشه.منظورم خود خواهی نیس.ادم باید از داشتن خودش لذت ببره.باید خودشو باور کنه.چیزی ک 90% ادما فراموشش کردن و فقط درتلاشن ک خودشونو جوری بسازن ک دیگران دوسشون داشته باشن! وقتی ادم برای خودش عزیز و محترم باشه واسه همه هم با ارزش میشه و بالعکس..

و دیگه اینکه ادم تا خودشو دوس نداشته باشی تلاشی برای بهتر شدن این خود ش انجام نمیده!

+ چرا انقد خودمو کم دوس دارم!؟ زیادی ب خودم بی توجهی کردم. خود بیچارم دلش میخواد یکم ناز کنه برام خب.چرا همیشه ب دیگران توجه کردم فقط!؟

اینجاس ک شاعر میگه:

از حس حالت تهوع خسته شدم.... افطاری فقط چن  لقمه میتونم بخورم.تا سحر هم بی اشتهام و لب ب چیزی نمیتونم بزنم.فقط سحر از ترس گرسنگی بزور میخورم ک امشب الجمدلله اونم چن لقمه بیشتر نخوردم.... قک کنم اینجوری پیش برم تا اخر ماه رمضون زنده نمیمونم.... اخه من چ مرگمه!؟

+مسلما برم دکتر برام ازمایش مینویسه و من زبون روزه نمیتونم برم بدم.همینجوریشم همش تو مرز فینت کردنم....

+ یکی میگه ضعیف شدی یکی میگه  داری میمیری یکی هم میگه دکتر نرو حالیشون نیساخم

+ تمام غرورم نابود شد... دوس نداشتم کسی منو توی اون وضعیت ببینه...من همیشه عادت داشتم محکم باشم....اما حالا حتا غروری هم برام نموندهمردد

ینی بیکاری پیدا میشه ک ازین کشورا بیاد وبلاگ من اخه؟!؟خنده

احتمالا همه ی امارهای بلاگ الکیه. ب بازدید های خود اعتماد نکنید!!! والا