از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

دلمردگی نشانه هایی دارد و یکی از آنها این است ک سه هفته از شروع سال بگذرد و تو همچنان هیچ ایده خاصی برای سال جدیدت نداشته باشی و حتا ب خودت زحمت نداده باشی ک درباره اش فکر کنی!

فکر میکنم این دومین سال است ک دلمرده شده ام اما امسال چیز دیگری است!

+ آهنگ داخل ماشین عروس را برای عروسی ام انتخاب کردم:)

+ خوددرگیری هم یعنی اینکه قصد ازدواج نداشته باشی و از همه مرد ها متنفر باشی اما آهنگ ماشین عروس انتخاب کنی!

نمیشود فقط یک شب عروس شد آهنگ گوش کرد ولی ازدواجی درکار نباشد؟

اصلا نمیشود تنهایی عروس شد؟! چه کسی گفته عروسی باید داماد داشته باشد؟

ظالمانه ترین تنبیه دنیا ندیده گرفتن افراد است و ناجوان مردانه ترین رفتارها کارهایی است ک باعث شود کسی فکر کند اصلا برایمان مهم نیست!

+ اگر با پنج نفر با اعتماد ب نفس دوست شوی تو ششمین نفر خواهی بود!

اگربا پنج نفر باهوش دوست شوی تو ششمین نفر خواهی بود

اگربا پنج نفر احمق دوست شوی تو ششمین نفر خواهی بود!

+راستی پنج نفر اول زندگی من چ کسانی هستند ک اعتماد ب نفسم پایین آمده!؟ کسانی ک پشت هم میگویند نمیشود! نمیتوانیم! یا کسانی ک میگویند شروع کن! توکلت ب خدا؟

+شاید نیاز باشد کمی اطرافم را بسنجم و اطرافیان را غربال کنم!!

+وقتی کسی با اعتماد ب نفس کامل و ذوق تمام مینشیند روی یونیت و بعد از سلام حرف اولش این است ک سال دیگر من هم جای شما مینشینم با خودم فکر میکنم واقعا چرا!؟ منی ک روی این صندلی نشسته ام اعتماد ب نفسم کمتر از کسی است ک هدفش این صندلی است! انگار او این صندلی را حق خودش میداند و من هنوز اندر خم یک کوچه فکر میکنم واقعا جای من اینجاست!؟

+نمونه دیگر آسیب اعتمادلسی بودنم جابجا نوشتن اطلاعات چپ و راست مریض بخاطر اشتباه استاد! و اعتمادی ک استاد ب من نداشت دیگر و هی چک میکرد درست بنویسم.... آبرویم پیش دکتر حسینی پاک رفت!

+آدم های با اعتماد ب نفس ناخودآگاه اعتماد ب نفس اطرافیان خودشان را هم بالا میبرند! مثل جمله ی شیرین این مریض خوش برخورد ک عکس را از دست دوست هایت چنگ بزند و بدهد دست تو و بگوید:اونها نمیفهمند! خانوم دکتر خودم باید بگه فقط! هرچند اطلاعات ما در یک سطح است اما گاهی جمله های کوچکی از این دست یک لحظه آدم را ب آسمان هفتم ک ن...ب آسمان سوم چهارم میبرد:)

 

سرشام شنیدن ی اسم یهو منو پرتاب کرد توی خوابی که نمیدونم کی دیدم! نمیدونم چی بود!شاید همین دیشب بوده نمیدونم اما کابوس نبود و برعکس خوابی بود ک حتا با فکر کردن بهش تمام وجودم زیر و رو میشه.... ی حس خیلی عجیب...حسی ک هم لبخند ب لبم میاره و هم همه ی وجودمو ترس میگیره...

شاید دارم مالیخولیایی میشم و ممکنه این بخاطر تنهایی فکری و فیزیکی این روزهام باشه. الکی ک نگفتن شب تنها نخوابید! حتما بخاطر فشارهاییه ک این روزا بهم وارد میشه.آره

بهرحال باید از چند سال پیش تا الان بزرگتر شده باشم! باید افکار بچگانه م رو بریزم. اما خواب قشنگی بود....

+ یکم درحال دیوونه شدن هستم...

+ دنیا ب وسعت نفسی تنگ میشود|وقتی دلت....

+ نکنه نعمتی باشه ک قراره ازم گرفته بشه؟! نکنه همه ی اینا تلنگر واسه از دست ندادنشه....نکنه.... و خدا نعمت های بنده هاشو تغییر نمیده مگر اینکه...

 ا

ینکه آدم ول معطل بنشیند و منتظر باشد تا ببیند شرایط چ میشود کار احمقانه ایست.باید فکری کرد.راهی پیدا کرد برای این سردرگمی.. اینکه فقط همه چیز را آدم خط بزند ک نشد کار! این ک هربار مسئله را پاک کرد.بقول کسی هرچیز جای خودش را دارد.نمیشود جای خالی چیزی را با چیزی پر کرد. اینجاست ک اعتماد ب نفس من نابود میشود هزار فکر نامربوط ب ذهنم میرسد از نتوانستن و کم بودن! بس ک خودم را دست کم گرفته ام در کار خودم مانده ام. من حتا ب سلیقه ی خودم هم احترام نمیگذارم و هربار ک در زندگی ام پای انتخاب وسط می آید فقط آرزو میکنم ک کاش کسی بود و بجای من انتخاب میکرد و چون او کس دیگری است و من هم قبولش دارم پس یهترین را انتخاب میکند.بهترینی ک من حتا توانایی دیدنش را هم ندارم!مثلا این موضوع همین دیروز اعصابم را بهم ریخته بود.اینکه از میان صد مدل لباس نمیتوانم انتخاب کنم حتا وقتی دلم یکی را بخواهد پشت در یک لنگه پا می ایستم و منتظر نظر خواهرم میمانم. اینکه چرا انتخاب ها و علایق خودم را دست کم میگیرم و حاضرم نیم ساعت دم در بایستم تا کسی درباره یک لباس نظر بدهد را نمیدانم.نمیدانم از کجا بود ک تمام اعتماد ب نفس وجودی من نابود شد.گاهی هم فکر میکنم اصلا اعتماد ب نفسی شکل نگرفته بوده ک بخواهد از دست برود.من همیشه دنبال توجیه و دفاع کردن بوده ام.مثل هربار ک در تیر رس تیکه های درشت کسی قرار میگیرم و تند تند سعی در انعقاد جمله های مودبانه میکنم تا توجیه کنم.درحالی ک حق کاملا با خودم بوده و اصلا ب آن طرف چه ک مثلا من چ کرده ام ک بخواهد درباره اش حرف بزند؟! اینکه شخص1 در گوشم با عصبانیت بخواند چرا جوابش را ندادی؟!؟!؟ و من باز هم این جواب دادن را توجیه کنم.ک چند روز روی چنین مسئله کوچکی فکر کنم و حرص بخورم ک واقعا چرا جواب ندادم؟!؟ و بعد موضوع را برای شخص2 تعریف کنم و او بگوید کار خوبی کردی.اصلا تو چرا جواب بدهی؟شخص1خودش چنین اخلاقی دارد بس است!!آدم ک نباید تند باشد! و من حوصله و اعتماد ب نفس فکر کردن را هم نداشته باشم و هی با خودم بگویم به حرف چه کسی عمل کنم!و آخر سرهم حرص بخورم از اینکه یک روش و منش ثابت برای زندگی ندارم...ک فکر کنم دارد برابم دیر میشود و الان دقیقا زمانی است ک باید تصمیم بگیرم چ کسی باشم و چطور زندگی کنم! و حرص بخورم از اینکه همیشه دنبال کسی بوده ام ک بجای من تصمیم بگیرد ک همیشه خودم را دست کم گرفته ام....اینکه همیشه ب خودم گوشزد کنم ک تفکر ادمها درباره خودشان چیزی است ک تفکر دیگران را نسبت ب انها میسازد و من باید یاد بگیرم ک خودم را باور کنم ک ب تصمیمات خودم احترام بگذارم.ک خیلی از آدمهای اطرافم انچه از خودشان میگویند و میدانند نیستند و هرچه من درباره شان فکر میکنم چیزیست ک انها از خودشان معرفی کرده اند!!! و بارها این مسئله ب من ثابت شده....اینکه آنقدر اعتماد ب نفسم کم باشد ک همیشه بگویم من ک نمیفهمم.من ک نمیتوانم.از من ک انتظاری نمیرود و.... اینها آزار دهنده است!اینکه کسانی در اطرافت باشند ک بدلیل ضعف اعتماد ب نفس خودشان و بدای تثبیت خودشان همیشه سعی در تمسخر و دست کم گرفتن تو داشته باشند آزار دهتده است!! و اینکه گوش آدم بدهکارشان نباشد سخت.... کمبود اعتماد ب نفس چیزی است ک باعث میشود ول معطل باشم و همیشه در زندگی ام وابسته! ک وقتی کسی سعی کرد مرا نادیده بگیرد دنیایم بهم بریزد و شب و روزم اشک و اه باشد...ک خودم را ب هردری بزنم ک مرا بپزیرد گرچ غرورم را نشانه بگیرم.اینکه ول معطل بنشینم و منتظر حرکت بعدی طرف مقابلم باشم و بخاطر نیازی ک در وجودم ب او حس میکنم هربار برای بودنش التماس کنم چیزی است ک بخاطر اعتماد نداشته ام ب خود است.مگر ن چرا باید انقدر وابسته باشم؟! چرا از شب و روزم لذتی نمیبرم و ساعتم با چک کردن آخرین بازدید ها تنظیم شود؟در این زمانه ای هیچکس دلش برای آدم نسوخته چرا من ول معطلم؟؟؟؟؟!!!!!

 

چند شب پیش دلم خیلی میخواست بنویسم.حرف های زیادی به ذهنم میرسید.اما حالا بادم نمیاد حتا درباره چی بودن...

توی بچگی شدیدا از تاریکی میترسیدم و خب این طبیعی بود.از دوم دبیرستان که بصورت جدی شروع کزدم به درس خوندن ترسم کمتر شد چون هرشب مجبور بودم تا دیروقت تنهایی بیدار باشم و درس بخونم...اونم توی اون اتاق ترسناک و قدیمی که دیوار ی سمتش کاملا پنجره و در بود و با کوچکترین بادی به لرزه درمیومدن و توی سکوت اتاق واقعا ترسناک بود! و من هر چند دقیقه یک بار ساکت میشدم و به صداهای اطرافم گوش میکردم ک نکنه کسی وارد خونه شده باشه و نفهمیده باشم! هربارم کلی میترسیدم و خیال پردازی میکردم!!! اما تابستون سال سوم اتاقم عوض شد و منم جسورتر! هرشب همه ی پنجره هارد=و باز میاشتم و قبل خواب یک ساعتی به ماه خیره میشدم...خلاصه ک تزسم ریختغ بود هرشب تا نیمه شب تنهایی بیدار بودم و تنهایی میخوابیدم...وای ک چ شبای خوبی بودن....حس میکنم ازشون نهایت لذتی ک میتونستم و بردم...

و اما حالا فکر میکنم یک سالیه ک از تنهایی میترسم و علتش احتمالا تنها نخوابیدنم توی این مدته.تابستون سه شب تنها توی خونه بودم.تنها سحری و افطاری خوردم...و واقعا ترسناک بود.دو شبش رو تا صبح گریه میکردم!

انقدر لوس شدم ک بارها سعی کردم خودمو توی تنهایی اروم کنم و خوابم برده اما از خواب پریدم!! البته کابوس های این چند ماه هم بی تاثیر نیستن توی بدخوابیم...کابوس های مسخره و بی سرو تهی ک وقتی بیدار میشم دلم میخواد ن خواب باشم ن بیدار و تا اخر روز کاملا گیجم!

حالا من مجبورم یک هفته ای رو توی یک طبفه تنها بخوابم! دیشب اونقدر با گوشی ور رفتم تا ب مرز بیهوشی برسم و زود خوابم ببره.امشبم خودمو با اینجا سرگرم میکنم بلکه نترسم تر از تنها خوابیدن ترس بدیه که گریبان گیر من شده و باید دوباره از خودم دورش کنم...

این یک هفته تمرین خوبیه برام. زندگی تنهایی رو دویاله ک فراموش کردم و بخاطر همین شدیدا گیجم. من ی مدت طولانی تنها زندگی کردم ولی الان یادم نمیاد چطور! فراموش کردم ک قبلا چ میکردم و الان تمام تلاشم اینه ک مسیر درست رو انتخاب کنم و ب سمت آشفتگی و افسردگی کشیده نشم...

+ احساسات جدیدی تو وجودم در حال شکل گرفتنه  ک حسابی نگرانم میکنه...

ی حس عحیب.... حسی ک نمیدونم ازش فرار کنم یا بهش تن بدم.

باید پرو بال بدم  یا سرکوب کنم...

نمیدونم با خودم چند چندم!

نمیدونم چرا اینجوریه.اما انگار

آدما هرچقدر از هم مطمئن تر میشن بیخیال تر میشن.

وهرچی نزدیک تر میشن بی ملاحظه تر...

وهرچی صمیمی تر بی ادب تر...

و ....

عوضش دورتر ک میشن مهربون ترن

معذب تر ک باشن مودب ترن

و....

و این خیلی بده! خیلی بد.

چون یادمون میره هرچی نزدیک ترمیشیم وابسته تر میشیم...

هرچی صمیمی تر باشیم دلشکسته تر میشیم...

و هرچقدر از هم مطمئن تر باشیم پرتوقع تر!

مثل من ک الان خیلی دلم شکسته از کسی که خیلی ازش توقع داشتم.

و عمیقا دلگیر و ناراحتم از کسی که عمیقا دوستش....

رها ی چیزی میگفت ک عبارتش یادم نیست.اما منظورش این بود که آدما رو همیشه باید تو برزخ دوستی نگه داشت!

و من دو روزه دارم روش فکر میکنم.

گاهی روش ابراز احساس و جلب توجه آدما اشتباهه.و منظورشونو بد بهم میرسونن.

گاهی فکر میکنم من و آفتابگردون حرفمون یکیه.اما اشتباه به هم میگیم.و هردومون هم میدونیم منظور طرف مقابل چیه.اما روی همون معنای ظاهری تکیه میکنیم و...

حالا ک تصمیم دارم اینجوری و بدون خداحافظی برم یاد دوسال پیش ماه رمضون میفتم.....

دوست ندارم واسمون تکرار بشه اما...

اما خیلی دلم شکسته.اونقدر ک نمیتونم دربارش باهات حرف بزنم.خیلی.... خیلی....خیلی دلم شکسته...

بشدت حس تنهایی دارم

انگیزه:

اینکه دوست آدم بنویسد آدم را وسوسه میکند ک دست ب لب تاب ببرد!

حتی اگر یک وبلاگ نیمه مرده داشته باشی که ذوق نوشتن را از تو ربوده باشد و رهایش کرده باشی...

آخر سالی فکر میکنم یکم ب سرم زده و امسال برخلاف چند سال اخیر که حس خاصی ب بهار نداشتم یکم منتظر سال جدیدم

نمیدونم! اما شاید انتظار دارم اون اتفاق خوبی که همیشه منتظر افتادنش بودم بیفته

یه اتفاقی ک زندگیمو بهتر کنه! اصلا منظورم وجود یه آدم نیست!

منظورم یه اتفاقه که به حال خوب بهم بده!

یه اتفاق که خونه رو ازین آشفته بازار دربیاره...منو ازین بی تفاوتی نجات بده!

شاید اون اتفاقو خودم باید بسازم.شاید انتظارم بیهودس.اما بهرحال باید ی اتفاقی بیفته! باید!

* خدا ازت نگذره FZبیشعور... گلوم درد میکنه و عطسه میزنم! آخرش منو مریض کردی تو

استاد انتقال عفونتای بیمارستانی به ما بیچاره هاس! خوشم میاد هربار هم سیر سرماخوردگیشو به خاطر میسپره وقتی علائممو میگم مرحله بعدیشو پیش بینی میکنه! اینم یه جورشه دگ! مثلا الان فکر میکنم گفت مرحله بعدش بیحالی+ سردرد و خواب زیاده.بعدشم عطسه های پشت سرهم...

*چ خوبه که روزای آخر شال امتحانا کنسل شدن. آدم کوفتش میشه هوای عید.

 

#من مجبورم زنده باشم! پس باید زندگی کنم!!




وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچکس نیست!