از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از هر دری سخنی

شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۴۰ ق.ظ

نمیدونم این جایی ک ایستادم چقدر درسته و چقد غلط؟!

آدما همیشه درحال حرکت هستن. وقتی ب این حرکت جهت ندی باری ب هرجهت میشی. حس میکنم جهت گیری خاصی ندارم. همش منتظرم ی اتفاقی بیفته ک ی جهتی پیدا کنم. هروقت تو زندگیم هدف داشتم جهت گیری های خوبی هم پیدا کردم... ولی حالا هرچقدر تلاش میکنم ک برای خودم هدف بسازم نمیدونم چرا نمیشه! ینی دغدغه م نمیشه!

اصن چرا اینارو نوشتم؟ من حتا ب اینا فکر نکرده بودم الان. فکرم توی ی چیز دیگه بود.

ی نگرانی هایی دارم... مثلا هرشب از مرگ میترسم.بشدت میترسم...وقتی میخوام چشمامو ببندم هی با خودم فکر میکنم نکنه دیگه نتونم بازشون کنم؟ ولی فرداش یادم میره بخاطر ی فرصت دوباره تشکر کنم! همش آخر شبا تصمیمای مهمی میگیرم ولی فرداش یا یادم میره کلا یا حالشو ندارم😑

دارم ب این فکر میکنم ک اگر بخوام خودم رو معرفی کنم چی معرفی میکنم؟ اول چی رو میگم؟ قبلنا ازین فکرا زیاد تو سرم بود ولی الان نمیدونم چ جوابی برای این سوال دارم.

امسالم نشد ک بشه ۲۲بهمن تهران باشم چون مامانم گف واسه چی ی شب زودتر بری. منم فکر کردم واقعا چرا؟! تازه من آمادگیشم نداشتم هیچ کاری نکردم ک برم‌.خیلی استرس بهم وارد میشد.ی چیزی هم قلقلکم میداد و اونم اینکه شاید بتونم طلی رو ببینم. خیلی عوض شده شاید.نمیدونم... ولی دوس دارم ببینمش بعد چند سال.البته احتمالا جور نمیشه.

چ زود ۱۵ روز گذشت و ترم ۱۰ داره شروع میشه... هر ترمی ک بخش جدید دارم استرس میگیرم! اطفال بنظرم از اندو هم بدتره چون بچه ها قابل پیش بینی و کنترل نیستن.... باید هرچی تجربه درباره نوه ها دارم اونجا بکار بگیرم بلکه بتونم کارم رو بکنم. من هیچوقت اطفالو تو گزینه های تخصصم نمیبینم. اعصاب ندارم بچه ها هی جیغ بزنن و گریه کنن! 

امشب برای اولین بار با داداشم ظرف  شستم و خیلی تجربه بدی بود چون سرشار از کثافت کاری بود! زمین و زمان و پر کف کرد حسین آقا روی لباساش و فرش آشپزخونه و حتا ظرفای تمیز!! الان یاد ظرف شستن برادرجان در مسافرت افتادم.ی جوری میشست ک دلم نمیومد با اونا غذا بخورم دیگه! وقتی آب جوش میذاشت ک هیچی!! کثیف ترین چایی های عمرم رو تو سفر خوردم... مردا همون بهتره ک کار نکنن!

دوس دارم زودتر از اینجا پربکشم تا بیشتر از این احساساتمو لو ندادم... امشب با مامان بحث کردم سر داستان همیشگی.. سر اینکه چرا ی محدودیت های مسخره ای میذاره. ازم پرسید واقعا اصلاح ابرو انقدر برات مهمه؟ برای من مهم نبود ولی ب دروغ گفتم اره.چون محدودیت برای من مهمه.چون نمیخوام مثل سه نسل پیش فکر کنم.چون مامانم درک نمیکنه نسل منو.چون معیار عفاف و پاکدامنیش اشتباهه.اون حق داره نظر خودشو داشته باشه ولی حق نداره منو ملزم کنه ک مسیرشو برم! 

خدایا! من بدم تو خوبی. گفتم ک دختر بد تو هستم ولی باز دخترتم.مگ ن؟

مگ تو همونی نیستی ک عذاب کردناش هم از سر محبته؟ ب من آرامش بده... ب من آرامش بده... بیشتر از هرچیزی آرامش قلبی میخوام...

دهه فاطمیه س انگار. ولی من امسال اصلا توی مودش نرفتم. ینی راستشو بخوای خجالت میکشم ازت... من فراموش کارم ولی خودمو زدم ب اون راه ک مثلا شما ممو فراموش کردی... ک اگ دومی درست باشه وای ب حالم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">