از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

اعتراف نامه

چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۴۳ ق.ظ

حس میکنم بشدت نیاز دارم ب ی مشاوره مراجعه کنم... این مشکل نباید انقدر ذهن منو درگیر کنه! مث‌‌ی دارکوب ک هی ب درخت نوک میزنه داره مغزمو سوراخ میکنه! مث ی کمد چوبی ک ظاهرا سالمه ولی از درون موریانه زده داره شخصیتو پوچ میکنه. درسته ک چیز کوچیکی نیس ولی من حق ندارم انقدر بزرگش کنم! نباید با دیدن ی ادم هربار دست و پام بلرزه. نباید وحشت کنم. نباید فکرم بره جایی ک نباید... امشب نباید اولین دلیلی ک ب ذهنم میرسید ترس میبود ن زحمت ندادن.... من نباید از علاقه اون بترسم! از دار دنیا یکی مارو دوس داره اونم دوس داشتنش لرزه ب تنمون میندازه.... هه... اینم شانس ماست.

باید ذهنمو اروم کنم. باید خودمو عادت بدم. باید بپذیرم... اینکه هربار ک دربارش حرف میزنم اشکم دربیاد...این چ مزخرفیه؟! طلی میگه برو پیش مشاور...میگم نمیشه.خانوادم میفهمن میگه یواشکی برو... من نیاز دارم با یکی حرف بزنم! یکی ک منو نشناسه... یکی ک دیگه هیچوقت نبینمش... باید پیش یکی گریه کنم! بگم و گریه کنم انقدر ک اشکام همه این کثافت و بشوره و ببره ولی اگر بخوام کامل بگم تهش میرسه ب بدی هام. میرسه ب اینکه دختر خوبی نبودم... میرسه ب جایی ک نباید بگم. جایی ک اعتراف گناهه....

من هیچوقت دختر خوبی نبودم برات... هیچوقت! خدا! من ب طلی گفتم تو بودی ک منو از زیر آواره اون زلزله نجات دادی ولی من برات دختر خوبی نبودم... من همونجا روی خرابه ها نشستم و با هر پس لرزه دلم لرزید... من دوباره زندگیمو نساختم! من فقط یک عمر رو خرابه هاش روزمو ب شب رسوندم... من فقط خرابه هارو خراب تر کردم... کاش حداقل پس لرزه ای نبود! یا کاش انقدر جرات و عرضه داشتم ک نذارم خراب تر بشه...

خدا! من برات دختر خوبی نبودم....

الان ک ب تمام زندگیم فکر میکنم اینو میفهمم. دل من پره از احساساتی ک مخفی کردم... این شخصیتی ک پنهانش کردم...از منی ک نخواستم باشه. خواستم بهتر باشم. فک کردم اگ روی این منجلاب گل نیلوفر باشه زیرش فراموش میشه... نفهمیدم مرداب مردابه! من فقط همیشه خواستم بریزم تو خودم حسای بد رو چون نمیتونستم درمانشون کنم...فقط سعی کردم پنهانشون کنم! همیشه از اینکه خودمو بشناسم ترسیدم....

من میترسم... همیشه از اون ترسیدم ولی امشب بیشتر از اون از خودم ترسیدم! من میخواستم عوض بشم کلی هرروز عوضی شدم... چرا؟!

من باید با یکی حرف بزنم... دلم داره میترکه از نگفته ها. دیگه نمیتونم بغضمو پشت لبخند قایم کنم... دیگه این منِ پوچ داره میشکنه و میریزه!

این علاقه تو نبود ک منو ب آتیش کشید! بلایی ک تو سرم آوردی ی جرقه بود... من خودم خودمو آتیش زدم...زندگیمو آتیش زدم... من دختر خوبی نیستم! این داره خفم میکنه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">