از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

من تو را ب خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم

خواب زده

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۳ ب.ظ

دوباره ادامه همون کابوس مسخرس.تمام سعیمو میکنم ک بیدار شم و ب خودم قول میدم این بار آفتابگردونو صدا کنم و برم پیش اون بخوابم ولی باز بیدار میشم و دلم نمیاد بیدارش کنم...حداکثر دو ساعته ک هردومون خوابیدیم و یک ساعت دیگه هردو باید برای داشگاه بیدار شیم... دعا میکنم ک کاش نصف شب بود ک بتونم مثل هزاربار پیش بیدارش کنم بگم میترسم. جای سرمو روی تخت عوض میکنم اما فایده نمیکنه..بلند میشم چند قدم راه میرم گوشیمو از شارژ میکشم و دوباره میرم ک بخوابم اما باز ادامه داره...

ب مهدیه میگم چهارشنبه ک استاد روانپزشکی اومد میرم خودمو بهش نشون بدم؛ میگم اخه هیچ دردیم نیس ن استرس خاصی دارم ن هیچی... میگه شوهر میخوای:|

هیچ وقت فکر نمیکردم آدم بتونه ب کابوس هم عادت کنه! اوایل تا یک ساعت گریه میکردم و تا دوروز از تختم فاصله میگرفتم! بعد تر دیگه نمیخوابیدم اما الان انگار ک باهاش کنار اومده باشم دوباره میخوابم همونجا! و اینکه سعی میکنم کمتر دربارش با دیگران حرف بزنم...درد ک مدام بشه رنجش کم نمیشه ولی دیگه همدردی نداره... هربار تمام روز حالم بده و بهش فکر میکنم... و هربار سعی میکنم کمتر بروز بدم.

+ آفتابگردون میگه از کم خونیه ولی اگر حتا اینطور هم باشه تنها عاملش این نیس! اخرین شبی ک اینجا بودم و اولین شبی ک برگشتم کابوس دیدم ولی تمام 5 روز تعطیلات حالم خوب بود!

نظرات  (۱)

چه عجیب!
یه قانونی تو روانشناسی وجود داره که میگه: هر چقدر سعی کنی به یه موضوع فکر نکنی ، اون موضوع بیشتر ذهن رو مشغول میکنه.
من هم امشبم شب زنده دار شدم :/
 بخاطر امتحان(فیزیک) ×_×
به امید خوب شدنتون :)
پاسخ:
اون قانون رو بشدت قبول دارم!
منم شب زنده داری زیاد داشتم همیشه. مخصوصا درسای دبیرستان.
ان شالله خوب میدی:)
متشکرم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">